از حمام اومدم..... دارم شیطونی میکنم
امروز قبل از ناهارم پارک رفتم و کلی با نی نی ها بازی کردم و دو تا دوست خوبم پیدا کردم، مبینا جون و زهرا جون... مبینا رو صدا میزدم و میگفتم ممیا... بیا ... بیا... مامی هم کلی فدام میشد... امروز از صبح هوا ابری و بارونیه، واسه همینم مامی جونم که همیشه ظهر منو میبره حمام امروز نبرد و به بابایی میگفت که بعد از ظهر هوا بارونیه پس نمیشه بریم بیرون، بعد از ظهر آتریسایی وقتی از خواب پا شد میره حمام، منم فوری میگفتم موهام و بشوام... ( با دستهامم ادای مامی رو درمیارم که موهام رو میشورم ) همین الان از حمام اومدم و مامی جون جونم موهام و خشک کرد... داره بارون میاد... از مامی خواستم تا این تلم رو که خیلی دوستش د...
نویسنده :
آتریسا جون
9:38












