آتریسا جووون؛؛؛آتریسا جووون؛؛؛، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
داداشیم؛ آرسام جون؛؛داداشیم؛ آرسام جون؛؛، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

پرنسس اردیبهشتی ما

روز جمعه و بیرون رفتن من... و دیدن کفشدوزک واسه اولین بار

امروز دو سال و نیم ماهه شدم، مامی هر روز، هر ساعت؛ هر لحظه فدام میشه و میگه:مامان بمیره واسه شما که اینقدر شیرین زبون شدی و هر روز جمله های بیشتری رو میگی دیگه کامل حرف می زنم جمله های کامل میگم و بعضی وقت ها مامی و بابایی رو شگفت زده میکنم جدیدا ادای مامی رو هم درمیارم، مثلا وقتی یه چیزی رو میگم که خیلی واضح نیست مامی میگه چی؟چی؟ وااااای منم چند روزی میشه که ادای مامی رو درمیارم و میگم: چی؟ چی؟ از گوشه ی چشم هم به مامی نگاه میکنم و همین نگاهمون یکی میشه می زنم زیر خنده جدیدترین کاری که یاد گرفتم، عروسک هام و می برم دستشویی و میگم جیش کنین... بعد هم می شورمشون؛ مثلا واااای یه روز مامی منو برد توالت فر...
19 ارديبهشت 1394

دایی امیرحسین جـــــــــــونم؛؛؛ تولدت مبـــــــــــــــــــارک

دایی جونم  هزار ساله بشی همین الان تلفنی با دایی صحبت کردم و تولدش رو به دو زبان رایج تبریک گفتم؛ اول گفتم: دایی تولدت مبارک بعد گفتم: happy birthday to you دایی جونم بیا شمع ها رو فووووت کن                                                 اینم خودمم که الان میخوام با مامی برم پارک دایی  بوس بوس ...
14 ارديبهشت 1394

اولین تولدی که دعوت شدم...

دیروز تولد طه جون پسر همکار سابق و دوست مامی بود که ما هم دعوت بودیم و رفتیم تا هفت ساله شدنش رو با هم جشن بگیریم مامی همش نگران من بود که نکنه باز حالم بد بشه، استرس داشت ولی خدا رو شکر خوب بودم ظهر هم خاله مریم، مامان فاطمه، همسایه عزیزمون، آش رشته داشت و ما هم دعوت بودیم... عمه فریده جونمم بودش، که من با دیدنش خوشحال شدم و رفتم سلام کردم و ماچش کردم کلی با فاطمه بازی کردم و ساعت 3 بود که ما اومدیم خونه تا من لالا کنم ساعت 5 و نیم بود که رفتیم خونه خاله سمیرا واسه تولد طه جون همه ی همکارهای سابق مامی هم دعوت بودن کلی نی نی ما نی نی ها خیلی با هم بازی کردیم و خوش گذشت... وقتی طه جون میخواست کادوها رو...
11 ارديبهشت 1394

آتریسا جــــــون مریض شده

دیشب تا صبح اصلا نخوابیدم، اولش همش گریه میکردم تا اینکه ساعت 2 بود که بالا آوردم و مامی و بابایی دلیل نق زدنم ها رو فهمیدن تا صبح شاید 5 یا 6 بار بالا آوردم و همش از مامی آب میخواستم، مامی جونمم میگفت مامانم اگه آب بخوری باز همه رو درمیاری نانازم ولی من با یه حالت معصومانه بهش نگاه میکردم و میگفتم آب بده... آب بده... صبحونه هم هیچی نخوردم، بابایی میگفت واسه این تخمه هایی هستش که دیشب خوردم، رو دلم مونده و نتونستم هضم کنم... حالمو بد کرده دیروز هم با مامی رفتیم بهداشت واسه قد و وزن 2 سالگی، خانمه گفتش که خیلی وزن کم کرده از یک سالگیش به این ور؟؟؟ الان هم اومدم پیش مامی ولی اینقدر خسته بودم، زیر میز خوابم برد ...
9 ارديبهشت 1394

تولدم م...ب...ا...ر...ک

امروز شدم دو ساله... دیروز، پنج شنبه، جشن تولدم برگزار شد و کلی خوش گذشت...... جای همه ی دوستان خالی... مامی جونم اومده از همه ی دو ستای گلم تشکر کنه مررررررررررررررررسی تشکر ویژه هم از عموی مهربوووونم و دوستای گلشون ممنونم واسه هدیه ی قشنگتون دوستون دارم امروز مامی جونم وقت کرد و اول عکس های من و واسه سالگرد ازدواج آپ کرد و الان هم میخواد عکس های تولد دو سالگیم رو بذاره یک هفته ی آخر که دیگه مامی داشت شمارش معکوس میکرد، همش مشغول آماده کردن تم زنبوری تولدم بود، آخه مامی جونم دست تنها بود و همه ی کارها رو خودش باید انجام میداد و چند شبی رو تا ساعت 2، 3 شب بیدار بود و زنبوره...
4 ارديبهشت 1394

متولدین امروز 4 ازدیبهشت

.: آتریسا جووون؛؛؛ ، 2 سالگیت مبارک :. متولدین امروز متولدین امروز ۴ اردیبهشت   برو به تاریخ :     ۱     ۲     ۳     ۴     ۵     ۶     ۷     ۸     ۹     ۱۰     ۱۱     ۱۲     ۱۳     ۱۴     ۱۵     ۱۶     ۱۷     ۱۸     ۱۹     ۲۰     ۲۱     ۲۲     ۲۳     ۲۴     ۲۵     ۲۶     ۲۷     ۲۸     ۲۹ &nbs...
4 ارديبهشت 1394

هفتمین سالگرد ازدواج مامی و بابایی

مامی جونم، از همه دوست های گل هم تشکر میکنه بوووووووووووووووووووس 31 فروردین هفتمین سالگرد ازدواج بابایی و مامی گلم بود مامی درگیر تولدم بود واسه همین به یه کیک ساده بسنده کرد و یه جشن کوچولو گرفتیم و منم تا تونستم شمع فوت کردم و ذوق کردم صبح اون روز با مامی جونم رفتیم قنادی و این کیک رو انتخاب کردیم این هم عکس های من این هم چند تا از ژست های من این هم سورپرایز بابایی واسه مامی جــــــونم شب به یادموندنی خوبی بود مامی کلی از گوشی جدیدش خوشش اومد و از بابایی جونم تشکر کرد ...
31 فروردين 1394