اولین شعرهایی که یاد گرفتم بخونم
دیشب واسه اولین بار دو تا شعر یاد گرفتم بخونم بابایی میگه: ببعی میگه... منم فوری میگم: بع ... بع ... بابایی میگه: دمبه داری؟؟؟ منم فوری میگم: نه ... نه ... بابایی میگه: پس چرا میگی!!! منم فوری میگم: بع ... بع ... مامی جونم و بابایی چقدر واسم ذوق کردن و ماچ مالیم کردن مامی از بابایی خواست تا شعر خرگوش رو هم با هم بخونیم بابایی میگه: خرگوشکم چه !!! منم فوری میگم: نااااازه ... بابایی میگه: گوشهاش خیلی ... منم فوری میگم:...
نویسنده :
آتریسا جون
9:34
هدیه های خوشگل من از بابایی واسه این هفته ای که گذشت و من ماه بوووووووودم
هر روز با باباجــــــــــــــونم (( بابایی مامـــی )) حرف میزنم...
دیشب واسه اولین بار با کتاب خوندن مامی جونم خوابیدم...
(( بیست ماهگی من و بابای کردن با شیر مامی )) چند روزی هست که قبل از خواب شب وقتی مامی بهم شیر میداد تا بخوابم ، من یهویی ول میکردم و بعد با ناز کردن پشتم با دستهای مامی جونم آروم آروم؛ البته بعد از کلی شیطونی میخوابیدم... واسه همین مامی جونم کلی فکر کرد و با بابایی جونمم مشورت کرد و تصمیم این شد که از دیشب از شیر گرفتن من شروع بشه... مامی جونم دعای توسل خوند واسم و کلی از خدا خواست که کمکش کنه دیروز که روز جمعه بود واسه امام رضا نذر کرد و ازش خواست تا کمکش کنه و همش میگفت یا غریب الغربا، تو پشت و پناه ما باش ، تو کمکمون کن تا بتونیم آتریسایی رو راحت از شیر بگیریم بدون اینکه اذیت بشه و خدای ...
نویسنده :
آتریسا جون
9:33



