آتریسا جووون؛؛؛آتریسا جووون؛؛؛، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
داداشیم؛ آرسام جون؛؛داداشیم؛ آرسام جون؛؛، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

پرنسس اردیبهشتی ما

بازی با پازل های دو تکه و سه تکه( آتریسا جون 238 روزگی)

پریشب با مامانی رفتیم به یه فروشگاه به اسم پروفسور کوچولو که همش وسایل بازی واسه ما کوچولوها داره، مامانی کلی گشت تا یه چیزی مناسب من پیدا کنه و چون تو کتاب خونده بود که از 8 ماهگی خوبه که با من پازل کار کنه این پازل ها رو واسم خرید و امروز به من داد تا با اون ها بازی کنم و سرگرم بشم  مرسی مامانی ...
25 آذر 1392

آتریسا جون 237 روزگی

من دیشب واسه اولین بار آب یه میوه ای که اسمش گلابی هست رو خوردم بابایی گلم با قاشق داد بخورمش بعدش هم مامانی من و گذاشت توی تختم تا بره تو آشپزخونه و کارهاش و انجام بده بعدش بابایی یه صحنه از من شکار کرد و فوری عکسم و گرفت و کلی خندید از امروز قراره که خوردن آب بعضی از میوه ها و اضافه کردن ماش و جوانه ی ماش به سوپ من به برنامه ی غذایی من اضافه بشه ...
25 آذر 1392

آتریسا جون هفت ماه و نصفی(232 روزگی)

خیلی وقته که وقتی می خواستم برم جلو عقبکی می رفتم ولی امروز وقتی مامانی داشت با تلفن با مامان جونم گپ می زد ( تقریبا یک متری از من فاصله داشتن) نیست که من عاشق تلفنم واسه اولین بار چهار دست و پا رفتم و تلفن و قطع کردم ولی نمیدونم واسه چی مامانی ناراحت نشد کلی ذوق کرد و دوباره شماره مامان جون و گرفت و بهش گفت که من چی کار کردم  بعدش مامان جونمم کلی ذوق کرد و صلوات فرستاد( من از پشت گوشی شنیدم) الان هم مامانی چند تا از عروسک ها و وسایلی که دوست دارم و گذاشته جلوم، منم رفتم جلو و یه دونه کلاه قیفی که خیلی دوستش دارم رو گرفتم، مامانی هم ازم فیلم گرفت تا به بابایی نشون بده ...
20 آذر 1392

ماست خوردن آتریسا جون(230 روزگی)

از امروز باید ماست به برنامه ی غذایی من اضافه بشه و من الان دارم ماست می خورم البته امروز چون روز اول فقط یه قاشق کوچولو خوردم که همش و به صورتم مالیدم، (سوپ هم هنوز مونده باید واسه ناهار بخورم.)    تا مامانی داره ازم عکس می گیره منم شیطونی کردم و دارم ماست و با کاسه اش می خورم ...
18 آذر 1392

آتریسا جون 229 روزگی

امروز با مامانی رفتیم آتلیه تا عکس های جدید واسه آلبومم بندازم، مامانی واسه اولین بار این پالتو رو که بابایی جونم از سفر اروپا واسم هدیه آورده تنم کرد. و من خیلی خوشم اومد!!! ...
17 آذر 1392

آتریسا جون 228 روزگی و تولد مامی جونم...

امروز (16 آذر ) تولد مامانی و من صبح که ازخواب پا شدم با مامانی رفتیم بیرون تا مامانی جونم بتونه کارهاش و انجام بده و الان من اینقدر خسته شدم که توی آغوشم بغل مامان خوابم برد   تا رسیدیم خونه هم مامانی همونجوری من رو گذاشت توی تختم تا بخوابم همین الان تولد مامانی جونم تموم شد، خیلی خوش گذشت، مامانی همش از من فیلم میگیره و میگه که امسال اولین سالی که آتریسا جونم توی تولدش هست. مامانی تولدت مبارک این هم کیک تولد مامانی جونم که با هم رفتیم و انتخاب کردیم ...
16 آذر 1392

آتریسا جون 227 روزگی

امروز با مامانی و بابایی جونم به حمام رفتم و من خوشحالم آخه خیلی خوش گذشت، همین الان از حمام اومدم بیرون بعد از حمام یه خواب خوب چقدر می چسبه ...
15 آذر 1392

داره برف میاد(225 روزگی آتریسا جون)

داره  برف  میاد            داره  برف  میاد امروز از صبح خونه خیلی تاریک بود و من خوابیدم وقتی بابایی از سر کار اومد به مامانی گفتش که داره  برف  میاد آتریسا جون و ببر ببینه، واسه اولین بار دیدم که یه چیزهای کوچولو و سفید داره از آسمون میاد، که مامانی و بابایی با خوشحالی میگن داره  برف برف  میاد ...
13 آذر 1392

ژست های آترسا جون(224 روزگی)

جدیدا وقتی که دارم سینه خیز میرم ( مامانی از تو اینترنت مدل سینه خیز رفتن من و که تند تند به سمت عقب میرم درآورده، به این مدل میگن :سینه خیز رفتن خرچنگی) چند تا ژست هم به خودم میگیرم که مامانی و بابایی میگن خیلی بامزه است این ژست جدید تلویزیون نگاه کردنمه همیشه دوست دارم از بالش بگیرم و واستم ولی هنوز نمی تونم بایستم وقتی اینجوری سرم و میذارم روی زمین یعنی مامانی خوابم میاد ...
12 آذر 1392