آتریسا جووون؛؛؛آتریسا جووون؛؛؛، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
داداشیم؛ آرسام جون؛؛داداشیم؛ آرسام جون؛؛، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

پرنسس اردیبهشتی ما

آتریسا جون در نه ماه و یک هفته و شش روزگی (289 روزگی)

صبح وقتی از خواب پا شدم متوجه شدم بابایی جونم هنوز سر کار نرفته کلی ذوق کردم وقتی دیدمش خوشحال بودم که الان میرم بغلش و کلی با هم بازی می کنیم ولی یه کوچولو که گذشت فهمیدم واسه اینکه حیاط خونمون دچار یخ زدگی شده و حتی کنتور برق هم یخ زده و این خیلی خطرناکه بابایی مونده تا اونا رو درست کنه یعنی وقت نمیشه که من رو بغل کنه و منم هی خودم رو واسش لوس بکنم بالاخره مامی جونم تونست مروارید دندون های پایینی من رو شکار کنه وقتی که بابایی تو حیاط مشغول کارهاش بود مامانی جونم هم هی بهش سر میزد و من و تنها میذاشت تو اتاق که یکهو وقتی اومدش، دید که من از صندلی غذاخوریم گرفتم و بلند شدم اولش کلی ترسید  ولی بعد عکسم ...
17 بهمن 1392

لپ های قرمز آتریسا جون ( 288 روزگی)

یک هفته ای میشه که هوا خیلی سرد شده، مامانی همش میگه که آتریسا جون یه وقت سرما نخوره واسه همین هم من یک هفته ای میشه که اصلا از خونه بیرون نرفتم الان هم خوابیده بودم  یکهو مامانی بالای سرم اومدش و گفتش که وای چرا لپ های جیگر مامان اینقدر قرمز شده نکنه تب کرده  فوری دست زد به پیشونیم و گفتش که نه خدا رو شکر دماش پایینه، بعد مامانی یادش اومد که یه جایی خونده که بعضی وقتها وقتی نی نی ها می خوان دندون درآرن لپ هاشون قرمز میشه مثل الان من  راستی ظهری بابایی و مامانی داشتن دندون های من رو چک می کردن که متوجه شدن دندون بالایی سمت چپی هم می خواد که بزنه بیرون، دوتا دندون نیش پایینی هم برجسته شدن، آخ که من چقدر دارم اذیت میشم، دیشب ه...
16 بهمن 1392

سومین مروارید دندون آتریساجون( دندون بالایی سمت راستی)

دیشب حول و حوش ساعت 10 بود که با بابایی جونم بازی می کردم و هی خودم و واسش لوس می کردم مامانی اومدش و به بابایی گفتش که به لثه اش دست نزدی و همون موقع دستش رو به لثه بالایی من زد و یکهو کلی خوشحال شد و به بابایی گفتش که دندون بالایی آتریسا جون جوونه زده و کلی من رو بوسید و تاریخ 1392/11/12 رو توی تقویمش علامت زد و با انگشتاش یه چیزی رو حساب کرد و گفتش که میشه 9 ماه و 9 روز، خیلی بامزه ست مگه نه  و به بابایی می گفتش که شاید همه ی اون دردی رو که آتریسا جیگر هفته ی پیش کشید واسه همین بوده و این شعر خوشگل و واسم خوندش: انار دونه دونه بچه ای دارم دردونه قشنگه مهربونه انار دونه دونه چهار روزه که بچه ام&nbs...
13 بهمن 1392

شیطونی های آتریسا جون ( 284 روزگی )

امروز وقتی که مامانی پوشکم رو عوض کرد یادش رفت که دستمال کاغذی رو از جلوی من برداره  وقتی که مامانی رفته بودش توی آشپزخونه و حواسش به من نبودش منم همه ی دستمال هارو بیرون کشیدم و می خواستم پر پر شون کنم  که یکهو مامانی اومدش و این صحنه ها رو شکار کرد  و کلی به من خندید البته این دفعه اولم نبودش که تا حالا چند بار دیگه هم این کار و کرده بودم کار دیگه ای که الان انجام میدم این هستش که دارم CD حسنی رو نگاه می کنم آخه خیلی آهنگش رو دوست دارم ...
12 بهمن 1392

بعد از یک هفته حال بد( آتریسا جون 280 روزگی )

بالاخره امروز یه کوچولو بهترم، این چند روزه هروقت از خواب بیدار میشدم همش گریه می کردم و جیغ می زدم  مامانی و بابایی کلی نگران شده بودن واسه همین امروز وقتی بیدار شدم کلی شکلک واسه مامانی درآوردم تا دیگه نگران نباشن مامانی همش میگه تو این چند روزه زیادی لوست کردم ها منم هی خودم و بیشتر لوس می کنم   ...
8 بهمن 1392

تبم قطع شد!( آتریسا جون 279 روزگی)

امروز صبح حول و حوش ساعت 10 بود که مامانی وقتی دمای بدنم رو گرفت کلی خوشحال شد و خدا رو شکر کرد که دمای بدنم پایین اومده البته دیروز وقتی با دایی امیرحسین جونم حرف میزدش داییم گفتش که احتمالا تا فردا قطع میشه نگران نباشین ولی باز هم مامانی و بابایی گلم دیشب کلی بیدار بودن واسم  و نگران دعا میکنم همیشه خدا هوای ما نی نی ها رو بیشتر داشته باشه پدرام جونم هم این چند روزه حالش خوب نبودش  الان بهتر شده  آرتین جونم مریض شده  اصلا این هفته ای که گذشت ما سه تا خوب نبودیم ...
7 بهمن 1392

آتریسا جون حالش خوب نیست (277 روزگی)

از روز سه شنبه ( آخرین روزی که کته خوردم) شکمم سفت شده، مامانی میگه یبوست گرفتم، خیلی بده آخه دلم همش می پیچه  درد میکنه و گریه میکنم  مامانی هم تو این چند روز هر روز صبح به من گلابی  میده بخورم، دیگه کته هم واسم درست نمی کنه چون واسم خوب نیستش، به سوپم هم روغن زیتون اضافه میکنه تا این جوری بتونم بخورمش  امروز صبحی مامانی یه چیزی به اسم آلو رو به من داد بخورم بدم نیمد ولی خیلی هم خوشمزه نبود  خلاصه به سوپ امروز هم مامانی کلی کدو اضافه کرد تا شکم من از این حالت خارج بشه، بعد از ظهری هم کلی انجیر خیس خورده خوردم  تا اینکه بالاخره همین الان شکم من کار کرد و بهتر شدم، مرسی مامانی  ولی یه چیزه دیگه که واسم پی...
5 بهمن 1392

نه ماهگی آتریسا جون

امروز نه ماهه شدم، الان دومین بار میشه که من نه ماهه شدم یه بار تو شکم مامانیم یه بار هم الان  مامانی من رو خوابونده تا بتونه کارهاش و انجام بده و بتونه با کمک بابایی من و ببره حمام آخه امروز جمعه است روز تمیز شدن من از کارهای جدیدی که انجام میدم این هستش که خودم رو از مامانی و بابایی می گیرم و یک متری رو راه میرم مامانی هیچ وقت من و واسه راه رفتن توی روروک ام نمیذاره آخه میگه جدیدا دکترها میگن که بده و از رده خارج شده، منسوخ شده، یعنی روروک من همیشه تو حالت rest قرار داره واسه همین اصلا نمی دونم که روروک یه وسیله واسه راه رفتن فقط فکر میکنم که یه جور اسباب بازیه  جدیدا حرف نه نه نه ... رو خیلی به کار می برم الان هم میخوام بخو...
4 بهمن 1392