آتریسا جون در نه ماه و یک هفته و شش روزگی (289 روزگی)
صبح وقتی از خواب پا شدم متوجه شدم بابایی جونم هنوز سر کار نرفته کلی ذوق کردم وقتی دیدمش
خوشحال بودم که الان میرم بغلش و کلی با هم بازی می کنیم ولی یه کوچولو که گذشت فهمیدم واسه اینکه حیاط خونمون دچار یخ زدگی شده و حتی کنتور برق هم یخ زده و این خیلی خطرناکه بابایی مونده تا اونا رو درست کنه یعنی وقت نمیشه که من رو بغل کنه و منم هی خودم رو واسش لوس بکنم![]()

بالاخره مامی جونم تونست مروارید دندون های پایینی من رو شکار کنه![]()

وقتی که بابایی تو حیاط مشغول کارهاش بود مامانی جونم هم هی بهش سر میزد و من و تنها میذاشت تو اتاق که یکهو وقتی اومدش، دید که من از صندلی غذاخوریم گرفتم و بلند شدم اولش کلی ترسید
ولی بعد عکسم رو گرفت
و بهم گفتش که خوشگلکم اینقدر شیطونی نکن مامان جونم یه وقت خدای نکرده اگه زبونم لال بیفتی مامی جونت چیکار کنه![]()



بعد از اتفاق بالا مامانی واسم حسنی گذاشت تا سرگرم باشم دنبال کارهای خطرناک نباشم، واااااااااااای از بیرون که اومدش تو کلی خندید
و باز از من عکس گرفت
تا به بابایی نشون بده که من امروز چقدر شیطونی کردم، از اونجایی که من به موس لب تاپ مامانی خیلی علاقه دارم و دوست دارم بخورمش و تا حالا هم امکانش واسم پبش نیمده بود همین که دیدم کسی نیست فوری رفتم و خوردمش![]()





آتریسا جون در نه ماه و یک هفته و شش روزگی (289 روزگی)
