ما از سفر برگشتیم

اول از همه باید بگم که دلمون واسه همه ی دوستای وبم تنگ شده و ممنونم از اینکه این چند روزی که نبودیم هم؛ من و یادتون بود و واسم کامنت های خوشگل گذاشتین
دوستون دارم![]()
بوووس![]()
پریشب ساعت 12/30 دقیقه بود که رسیدیم خونه و من توی تخت خودم خوابیدم، مسافرت خیلی خوبی بود همه جوره خوش گذشت،
میسی بابایی
میسی دایی جون جون مهربونم
میسی مامان جونم
میسی عمه سیما جونم

خاطرات این چند روز![]()
وقتی رسیدیم به ایستگاه راه آهن؛ عمه سیما، عمه ی مهربون مامی جونم منتطر ما بود ؛ وقتی من رو دید بغلم کرد و کلی ذوق کرد و ماچ مالیم کرد
وقتی رفتیم سوار ماشین بشیم خاطره جونم اونجا بود یک سالی بود که هم و ندیده بودیم وای که چقدر از دیدن من خوشحال شد و منم کلی واسش ذوق کردم
و این چند روز هم کلی با هم بازی کردیم، خلاصه رفتیم خونه ی دایی امیرحسین جونم که با مامان جون منتظر رسیدن ما بودن و با دیدن همدیگه کلی خوشحالی کردیم و هم و بوسیدیم
و تا نیمه های شب بیدار بودیم و حرف می زدیم و منم خودم و هی لوس تر می کردم![]()
از همون روز که رسیدیم هوا یه کوچولو سرد شد و بارون هم می اومد
بعد از ظهر که شد دایی امیرحسین گفتش که یه پارک خوشگل به اسم پارک آب و آتش هست که حتی تو این هوا هم می چسبه بریم واسه همین راه افتادیم و رفتیم، خیلی خیلی خوشگل بود، خیلی خوش گذشت![]()
فردا شب ش هم رفتیم پارک لاله که به خونه دایی جونم خیلی نزدیک بود و اونجا چند تا پیشی
توپول بودن که من با دیدن اونها کلی ذوق کردم و همش دلم می خواست باهاشون بازی کنم و بلند بلند داد می زدم و میگفتم میو.... میو....
دایی و بابایی می خواستن والیبال بازی کنن ولی از اونجاییکه من توپ خیلی دوست دارم
نمیذاشتم و همش میخواستم که توپ و به سمت من بندازن تا اینکه خاطره جون من و برد سمت استخر تا بابایی و دایی بتونن یه کوچولو بازی کنن، اون شب هم خیلی خوش گذشت![]()
فردای اون روز بابایی یه کار اداری داشت باید دنبال اون کارش می رفت ، دایی جونم هم رفت سر کار و من و مامی و مامان جون هم ساعت 10 بود که از خونه زدیم بیرون و واسه اولین بار من سوار مترو شدم و وقتی قطارش رو دیدم فوری گفتم کطار... چقدر مامی و مامان جون واسم ذوق کردن...
![]()
رفتیم کلی خرید کردیم
رفتیم سه راه جمهوری که مخصوص ما نی نی هاست و کلی لباس و ساپورت و از همه مهمتر اولین بوتم رو از سپهسالار خریدیم و من همون جا پوشیدم به مامی میگفتم که بابای یعنی بیا بریم نمی خوام از پاهام درآرم آخه خیلی خوشم اومده بود
بعد از ظهر رفتیم خونه ی عمه سیما ( عمه ی مامی ) و شب هم اونجا موندیم و من و خاطره ی دوست داشتنی کلی با هم بازی کردیم و من حسابی کیف کردم
فردا صبح بود که هوا واسه اولین روز که ما اونجا بودیم آفتابی بود و هوای خوبی بود با بابایی و مامی جونم اومدیم بازار تا مامی خرید کنه ، رفتیم هفت تیر و واسه مامی یه پالتوی خوشگل خریدیم و بعدش هم بابایی دنبال یه کفش خوب واسه خودش بود که متاسفانه پیدا نکردیم و برگشتیم خونه عمه و کلی هم از غذاهای خوشمزه عمه خوردن مامی و بابایی؛ من که این چند روز خیلی واسه غذا خوردن اذیت کردم هیچی نمی خوردم ...

کلمات و حرفهای جدید من
اولین دو کلمه ای که گفتم تهران گفتم خونه دایی جونم بود که گفتم: بابایی بیا............
سبزی و نون و یخچال هم سه کلمه ای بود که همین که رسیدیم خونه عمه به زبون آوردم و مامان جونم کلی واسم ذوق کرد
واسه اولین بار گفتم کطار...... با دیدن قطار مترو یهویی گفتم ک... طار.......
هاپو رو میشناسم و هر وقت میبینم فوری میگم آپو..............
توی قطار خیلی گرم بود و هر وقت ایستگاه ها نگه می داشت بابایی پنجره رو کامل وا میکرد، یهویی یه مگس اومد تو و مامی به من نشونش داد و گفت مگس و منم فوری گفتم م... ا... س ....

جمعه شد و باید بر می گشتیم، دایی جونم سالاد ماکارونی خوشمزه درست کرد و واسه توی راه به مامی داد و چند تا هم نارنگی واسه من گذاشت( آخه من عاشق نارنگی پوست کندنم) با مامان جون و دایی اومدیم ایستگاه راه آهن و دایی و مامان جون تا پای قطار هم اومدن و وقتی که قطار میخواست راه بیفته کلی بوووووووس فرستادم
و بابای کردم
و مامان جونمم کلی واسم گریه کرد و اشک ریخت ![]()
از تهران خوابیدم
تا شاهرود هم بیدار نشدم ، مامی و بابایی خیلی راضی بودن که این بار با قطار مسافرت کردن؛ آخه من اصلا اذیت نشدم و کلی هم با بابایی بازی می کردم و کیف میکردم
وسط های راه چند تا هاپو دیدم که کلی واسشون جیغ زدم اون ها رو کشوندم روبروی کوپه ی خودمون و مامی هم یه کوچولو غذا بهشون داد و اون ها هم خوردن و کیف کردن
از شیطونی های من مامی کلی عکس و فیلم گرفته که دیروز متوجه شد که رم دوربین باز نمیشه و کلی هم ناراحت شد
و دیشب برد تا درستش کنن، اگه درست شه عکس هام و بعدا میذاره



ما از سفر برگشتیم
