ماهی که گذشت و ورود من به پیش دبستانی

دلم واسه همه تنگ شده بود![]()
اومدم تا خاطراتم و عکس های خوشگلم رو بذارم![]()
ماشالله بزرگ شدم و کلی به مامانی کمک میکنم
مثلا حواسم همیشه به داداشیم هست![]()
همه جا مراقبش هستم
پارک

بیرون میریم

همش میگم: من خواهر بزرگ شم دیگه![]()
مامانی هم همش میگه: قربوووونت بشم الهــــی
ژست من واسه عکس![]()

مامانی همش میگفت: شما که دو روز تو هفته آی مت داری، سه روز هم زبان
پس پیش نرو![]()
ولی من صبح از خواب بیدار میشدم و میگفتم: مامانی حوصله م سر رفته...
آخه من بزرگ شدم دیگه...
منو ببر پیش؛ اینجوری شد که...
اولین روزی که رفتم پیش دبستانی![]()

این هم عکس پرسنلی من واسه پیشم![]()

هفته ی اول مهر ماه که تعطیلات محرم و داشت اومدیم تهران
آخه دلمون خیلی تنگ شده بود![]()
دایی جونم؛ مامان جونم؛ عمه سیما جونم و خاطره جونم![]()
همه رو دیدیم و کلی خوش گذشت![]()
تو قطاریم
دارم صبحونه میخورم![]()

تازه رسیدیم خونه عمه اینا، من و دایی و داداشی![]()

حسینه ای که ظهر عاشورا رفتیم![]()

این هم عکس هایی که خاطره جونم از من گرفت![]()



با عمه داریم میریم بیرون


از تهران برگشتیم و روپوش مهد منم رسیده![]()
اولین روزی که پوشیدم و دارم میرم مهد![]()
صبح ها بابایی می بردم![]()

الان هم مامانی اومده دنبالم![]()



داداشی هم وقتی میاد دنبالم کلی تو مهد ما بازی میکنه![]()
روز جهانی کودک![]()
اون روزی هوا چقدر سرد بود![]()

مرسی مامان جونم![]()
باغبانی در مهد![]()



گلدون خوشگلم که ساخت دستهای کوچولوی خودم هست رو آوردم خونه
هر چهار روزی دو قاشق باید بهش آب بدم تا بزرگ بشه![]()



ماهی که گذشت و ورود من به پیش دبستانی
