آتریسا جووون؛؛؛آتریسا جووون؛؛؛، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره
داداشیم؛ آرسام جون؛؛داداشیم؛ آرسام جون؛؛، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

پرنسس اردیبهشتی ما

حرف های جدید آتریسا جون

1392/10/16 15:56
نویسنده : آتریسا جون
1,311 بازدید
اشتراک گذاری

خیلی وقت میشه که من به حرف زدن افتادم ولی به زبون خودم آخه هنوز زوده که مثل شما آدم بزرگ ها حرف بزنم، روزهای اول فقط دد...ب ب...م م... بعضی وقت ها هم با با... ما ما... می گفتم ولی یه چند روزی میشه که چند تا حرف جدید یاد گرفتمبغلن ن... چ چ... ک ک... گ گ ... ه ه... ی ی... که هر وقت کاری دارم یا چیزی می خوام یا جاییم درد میکنه با این حرفها که حتی بعضی وقتها با داد همراه میشه به بابایی و مامانی منظورم و می رسونمچشمکجدیدا وقتی واسه خودم حرف می زنم دست می زنم که مامانی هر وقت میبینه میگه آفرین گلم، دس دسی... بعد من تند تند دست می زنم بعضی وقتها هم سرم و این ور و اون ور می کنم که مامانی میگه ای جانم، سرسری... و هی از این کار های من فیلم می گیرهماچ

یه کار دیگه که خیلی دوست دارم انجام بدم اینکه وسایل و پرتاب کنم به این ور و اون ورهورا مثلا دیشب وقتی بغل بابایی گلم بودم ، بابایی یه چیزی داد به دستم تا سرگرم بشم منم گرفتم یه کوچولو که باهاش بازی کردم خسته شدم و فوری پرتش کردم نیشخند بابایی از روی زمین ورشداشت و داد به دستم منم همین که دیدم بابایی حواسش نیست باز پرتش کردم بعد بابایی کلی خندید و باز دادش به دستم باز من پرتش کردم و هی بابایی می خندید و من می خندیدم قهقههخلاصه شاید چند دقیقه ای همین کار و کردیم تا مامانی هم اومد و دید که ما داریم چی کار می کنیم، فوری رفت و دوربین و آورد و کلی از این کار من فیلم گرفت و هی میگفتش که چقدر بامزه پرت می کنی عزیزم به بابایی هم میگفتش که ببین موقعی که پرت میکنه منتظره که ما بخندیم بعدش می خنده خیلی شیطون شده نفس مامان و باباچشمکفرشتهچشمک

یه کار دیگه هم که دوست دارم انجام بدم اینکه دستم و از مامانی و بابایی میگیرم تا بتونم بلند شم و واستمماچحتی دیروز از لبه ی مبل دستم و گرفتم و ایستادم چشمککه وقتی مامانی از آشپزخونه اومد و من و دید کلی ترسید و فوری من و بغل کرد و هی به من میگفتش که عزیز دلم زود واست این کارا رو بکنی بعد هم وقتی که بابایی از سر کار اومدش بهش گفت که من امروز چه کار خطرناکی کردم بابایی هم می گفت که آره دیگه باید 24 ساعته مواظبش باشیم خیلی خطرناک شده آتریسا جونخجالت

 هنوز هم واسه دندون هام دارم درد می کشم دیشب هم مامانی استامینوفن داد بخورم، اینقدر درد میکنه که دوست دارم همه چی رو گاز بگیرم حتی صورت مامانی و هر وقت مامانی بغلم میکنهبغل با یه دستم از موهاش میگیرم بعدش هم با دندون هام از گونه اش گاز میگیرم چشمکو مامانی هم کلی واسه این کارم می خندهلبخند

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)