آتریسا جووون؛؛؛آتریسا جووون؛؛؛، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
داداشیم؛ آرسام جون؛؛داداشیم؛ آرسام جون؛؛، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

پرنسس اردیبهشتی ما

با ببعی قهرم... و شعر های جدیدی که یاد گرفتم...

مامی جونم همین الان اومد تا منو بیدار کنه یهویی خنده ش گرفت و گفت خوشگل مامی چرا برعکسی خوابیدی، چرا ببعی رو پرت کردی اونوری، خودت این وری، مگه با هم قهرین؟!؟ کلی عکس و فیلم از این مدلی خوابیدنم گرفت و کلی هم خندید و ماچم کرد... عمو یاقوت عزیز دوستت دارم   جدیدترین شعر من چند روزی میشه که وقتی بابایی از سر کار میادش خونه منو بغل میکنه و می بردم بالا و میگه... اون بالا چیه؟؟؟                 منم میگم: آغه ... یا میگم: قار قار... بابایی: چی میخوره؟؟؟                منم میگم: آل... ( ...
7 بهمن 1393

21 ماهگـــــــــــی من... و رفتن به مهدکودک با مامی جونم

                                 هــــــــــــورا هــــــــــــورا ماهـــــــه شدم   امروز 4 بهمن ماه من بیست و یک ماهه شدم و خیلی خوشحالم که هر روز دارم بزرگتر میشم و چیزهای زیادی یاد میگیرم و ... امروز خیلی به من خوش گذشت، چند وقتی بود که مامی جونم دلش میخواست اگه بشه منو به مهد ببره تا با بچه ها بازی کنم و کیف کنم، چند روز پیشا منو به مهدی که نزدیک خونه مون بود برد ولی از اونجا خوشش نیمد واسه همینم با یکی از همکارهای قدیمیش تماس گرفت که الان شده بود مسئول مهدکودک های شهرستان، (خاله سمیرا که با مامی دوست...
4 بهمن 1393

اولین قولی که به مامی دادم ... و بازی جدیدم

چند روزی میشه که به مامی جونم اولین قول زندگیم رو دادم... این جوری... اول  مامی میگه: یه دخمل خوب وقتی جیش داره، میگه؟؟؟ منم میگم: جییییییییییییش!!! مامی: اگه یه وقت یادش بره و واااااای شورتش و خیس کنه؛ دخمل... من: بدیه... مامی: اون وقت مامان باهاش... من: قهره... مامی:ولی آتریسایی دخمله؛... من: ماهیه... مامی:هر وقت جیش داشته باشه؛ میگه؟ من: جییییییییییییییییییییییییش  بعدش هم انگشت اشاره ی مامی رو با دست کوچولوم میگیرم و میگم: قول... قول... دیروز صبحی هم وقتی با مامان جونم و بابا جونم تلفنی حرف میزدم همه رو واسه باباجونم گفت...
1 بهمن 1393

واسه اولین بار آناناس خوردم ... و واسه اولین بار گفتم آناناس ... و واسه اولین بار دستم گرفتم ...

دیشب بعد از خوردن شام وقتی هنوز از صندلیم پایین نیمده بودم، مامی جونم شروع کرد به لاک زدن ناخن هام و منم فوت میکردم تا زودی خشک بشن... بابایی به مامی گفت که بیا امشب از این آناناسه به آتریسایی جونمم بده بخوره؛ ببینیم دوست داره، که منم فوری گفتم آناناس... واااای که چقدر مامی و بابایی واسم ذوق کردن و ماچم کردن... بابایی آناناس رو گذاشت رو صندلیم و بهم گفتش که بابایی این هم آناناس شما، مامی هم چند تا عکس و فیلم از آناناس گفتن من گرفت و بعدش هم بابایی جونم آناناس رو داد به من تا بخورم... منم خوشم اومد و خوردم ... هفته ای که گذشت مامی جونم من و به آتلیه برد تا یه عکس خوشگل واسه تقویم سال 94 واسم آماده...
27 دی 1393

چند تا کار جدید یاد گرفتم

اون روزی نشسته بودم بغل بابایی؛ مامی جونم میوه آورد بخوریم... بابایی دو تا خیار رو تو دستش گرفت و از من پرسید کدوم بزرگتره و من اونی که بلندتر بود و تپل تر بود رو به بابا نشون دادم و گفتم این... بابایی کلی واسم ذوق کرد و از مامی خواست تا اون هم یه همچین سوالی رو از من بپرسه و من با انگشتهای نانازم فوری به اون بزرگتره اشاره کردم... مامی و بابایی خیلی واسم ذوق کردن و خدا رو شکر کردن، مامی همش میگفت الهــــــــی من فدای خوشگل باهووووشم بشم... چند روزی هست که مامی یه سوال از من میپرسه؛ مثلا دو تا انگشترهای دستش رو به من نشون میده و میگه کدوم خوشگل تره و من همش اونی که مروارید داره رو نشون میدم و میگم این......
20 دی 1393

اولین شعرهایی که یاد گرفتم بخونم

دیشب واسه اولین بار دو تا شعر یاد گرفتم بخونم بابایی میگه: ببعی میگه...           منم فوری میگم:  بع ... بع ... بابایی میگه: دمبه داری؟؟؟          منم فوری میگم:  نه ... نه ... بابایی میگه: پس چرا میگی!!!      منم فوری میگم:  بع ... بع ... مامی جونم و بابایی چقدر واسم ذوق کردن  و ماچ مالیم کردن مامی از بابایی خواست تا شعر  خرگوش  رو هم با هم بخونیم بابایی میگه: خرگوشکم چه !!!        منم فوری میگم:  نااااازه ... بابایی میگه: گوشهاش خیلی ...     منم فوری میگم:...
15 دی 1393