هر روز با باباجــــــــــــــونم (( بابایی مامـــی )) حرف میزنم...
دیشب واسه اولین بار با کتاب خوندن مامی جونم خوابیدم...
(( بیست ماهگی من و بابای کردن با شیر مامی )) چند روزی هست که قبل از خواب شب وقتی مامی بهم شیر میداد تا بخوابم ، من یهویی ول میکردم و بعد با ناز کردن پشتم با دستهای مامی جونم آروم آروم؛ البته بعد از کلی شیطونی میخوابیدم... واسه همین مامی جونم کلی فکر کرد و با بابایی جونمم مشورت کرد و تصمیم این شد که از دیشب از شیر گرفتن من شروع بشه... مامی جونم دعای توسل خوند واسم و کلی از خدا خواست که کمکش کنه دیروز که روز جمعه بود واسه امام رضا نذر کرد و ازش خواست تا کمکش کنه و همش میگفت یا غریب الغربا، تو پشت و پناه ما باش ، تو کمکمون کن تا بتونیم آتریسایی رو راحت از شیر بگیریم بدون اینکه اذیت بشه و خدای ...
نویسنده :
آتریسا جون
9:33



