آتریسا جووون؛؛؛آتریسا جووون؛؛؛، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره
داداشیم؛ آرسام جون؛؛داداشیم؛ آرسام جون؛؛، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

پرنسس اردیبهشتی ما

آتریسا جون در 410 روزگی

1393/3/17 16:26
نویسنده : آتریسا جون
1,725 بازدید
اشتراک گذاری

سه روز تعطیل بود و بالاخره تموم شد آخه واسه ما اصلا روزهای خوبی نبود خیلی بد گذشت، همش توی یه چهاردیواری بودیم و مامی و بابایی هم خیلی ناراحت بودن فقط واسه خاطر من یه کوچولو می خندیدن و الکی جلوی من خودشون رو خوشحال نشون می دادن ولی من می دیدم که مامی چقدر ناراحته آخه ما خیلی تنهاییم و وقتی که چند روز تعطیل میشه سخت میگذره مامی من بعد از ازدواج با بابایی به این شهری که الان توش هستیم اومد و با بابایی جونم زندگی خوشگلش رو شروع کرد ولی مجبور شد که مامان جون و باباجون خودش رو تنها بذاره و به اینجا بیاد واسه همین وقتی چند روز تعطیل میشه و همه میرن خونه ی مامان و باباهاشون، مامی من هیچ جایی رو نداره که بره و خیلی ناراحت میشه، مخصوصا واسه من خیلی غصه می خوره و همش به بابایی میگه تو این چند سال من با همه ی سلول های بدنم بی کسی رو احساس کردم و دوست ندارم که آتریسا جون این درد بی کسی و تنهایی رو بچشه، مامی من تک دختره و من حتی یه خاله هم ندارم، خاله خیلی خوبه خاله ها خیلی خواهرزاده هاشون رو دوست دارن و من از داشتن این حق هم محروم شدم خلاصه دوست ندارم شما دوست جونام رو ناراحت کنم ولی ما توی این شهر خیلی تنهاییم و فقط خدا رو داریم. امروز صبح هم وقتی مامی با دایی امیرحسین جونم داشت صحبت میکرد همه ی این حرف ها رو زد و دایی میگفتش که کاشکی می اومدین تهران پیش خودم منم تهران تنها بودم ، اگه می اومدین خیلی خوش می گذشت، مامی هم میگفت که آخه توی تلویزیون همش میگفتش که هوا طوفانیه ترسیدیم بزنیم به جاده، و گرنه آتریسا که عاشق دایی امیرحسین جونش و همه جوره با داییش جوره آره اگه جور میشد و می اومدیم اونجا خیلی خوش می گذشت و از این حال و هوا در می اومدیم خلاصه هر جور که بود گذشت و خاطره ی بدش موند واسه مامی و بابایی من. مامی همش به بابایی میگفتش که شکر خدا که خدا آتریسا جون رو به ما داد تا خیلی تنها نباشیم، خدا جونم مرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)