آتریسا جون در 410 روزگی
سه روز تعطیل بود و بالاخره تموم شد آخه واسه ما اصلا روزهای خوبی نبود خیلی بد گذشت، همش توی یه چهاردیواری بودیم و مامی و بابایی هم خیلی ناراحت بودن فقط واسه خاطر من یه کوچولو می خندیدن و الکی جلوی من خودشون رو خوشحال نشون می دادن ولی من می دیدم که مامی چقدر ناراحته آخه ما خیلی تنهاییم و وقتی که چند روز تعطیل میشه سخت میگذره مامی من بعد از ازدواج با بابایی به این شهری که الان توش هستیم اومد و با بابایی جونم زندگی خوشگلش رو شروع کرد ولی مجبور شد که مامان جون و باباجون خودش رو تنها بذاره و به اینجا بیاد واسه همین وقتی چند روز تعطیل میشه و همه میرن خونه ی مامان و باباهاشون، مامی من هیچ جایی رو نداره که بره و خیلی ناراحت میشه، مخصوصا واسه من خیلی غصه می خوره و همش به بابایی میگه تو این چند سال من با همه ی سلول های بدنم بی کسی رو احساس کردم و دوست ندارم که آتریسا جون این درد بی کسی و تنهایی رو بچشه، مامی من تک دختره و من حتی یه خاله هم ندارم، خاله خیلی خوبه خاله ها خیلی خواهرزاده هاشون رو دوست دارن و من از داشتن این حق هم محروم شدم خلاصه دوست ندارم شما دوست جونام رو ناراحت کنم ولی ما توی این شهر خیلی تنهاییم و فقط خدا رو داریم. امروز صبح هم وقتی مامی با دایی امیرحسین جونم داشت صحبت میکرد همه ی این حرف ها رو زد و دایی میگفتش که کاشکی می اومدین تهران پیش خودم منم تهران تنها بودم ، اگه می اومدین خیلی خوش می گذشت، مامی هم میگفت که آخه توی تلویزیون همش میگفتش که هوا طوفانیه ترسیدیم بزنیم به جاده، و گرنه آتریسا که عاشق دایی امیرحسین جونش و همه جوره با داییش جوره آره اگه جور میشد و می اومدیم اونجا خیلی خوش می گذشت و از این حال و هوا در می اومدیم خلاصه هر جور که بود گذشت و خاطره ی بدش موند واسه مامی و بابایی من. مامی همش به بابایی میگفتش که شکر خدا که خدا آتریسا جون رو به ما داد تا خیلی تنها نباشیم، خدا جونم مرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــی



آتریسا جون در 410 روزگی
