مرسی... دایی امیرحسین جــــونم
دیروز بعدازظهری وقتی از خواب پا شدم از مامی جونم خواستم که بیاد و در کمد رو باز کنه مامی گفتش که چی میخوای عشقم؟ میخواستم اون بسته ای که اون بالا بود و مامی جونم همش میگفت واسه دایی جونه، که یادش رفته با خودش ببره رو، ببینم خلاصه کلی نق زدم و وقتی دیدم فایده ای نداره، اومدم همه وسایلی رو که ریخته بودم جمع کردم و گفتم ببین تمیز کردم؛ فقط میخوام ببینم بالاخره مامی رو راضی کردم، ولی دیدن که تنها نبود، بعدش خواستم کادوش بازشه و اینجوری شد که گفتم: وااااای مررررررررررررررسی دایی این مال منه کلی ذوق کردم و از مامی خواستم تا با من بازی کنه مامانی چند تا شرط کوچولو گذاشت و قرار شد چون...
نویسنده :
آتریسا جون
18:26










