آتریسا جووون؛؛؛آتریسا جووون؛؛؛، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره
داداشیم؛ آرسام جون؛؛داداشیم؛ آرسام جون؛؛، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

پرنسس اردیبهشتی ما

با بابایی جــــونم رفتم برف بازی

  پنجشنبه واسه کاری باید می رفتیم بجنورد به گردنه رسیدیم و دیدیم وااااای برف اومده اولین برفی بود که من امسال می دیدم؛ از بابایی خواستم که بریم برف بازی بابایی جونمم قول داد که فرداش با هم بیایم و من کلی بازی کنم اینجوری شد که فرداش اومدیم و هوا هم عااااااااااالی بود و من کلی برف بازی کردم برفش زیاد نبود ولی واسه اولین برف بازی خوب بود این هم عکس های من ببین مامی جونم، بلدم گلوله برف درست کنم این هم پرتاب قشنگ مـــــن دستهای کوچولوم یخ کرده؛ بابایی جونم داره گرمش میکنه می خوام هنوز بازی کنم این هم آدم برفی کوچولو موچولوی مـــــ...
6 آذر 1394

لوگوبازی من...

دلمون واسه تون تنگ شده بود خیلی زیاد مامی جونم واسه کامنت های قشنگ همه ی دوستای گلم تشکر میکنه؛ ببخشید ما دیر دیر میایم حالا بعدا میگم، چرا دیروز داشتم لوگو بازی میکردم و مامی جونمم مشغول غذا درست کردن بود، یهویی اومد سمت من ببینه چیکار میکنم کلی بوسم کرد و گفتش که این برج خوشگل رو خودت درست کردی عشقم منم گفتم آره مامی جونم؛ خیلی قشنگ شده؟!! مامی هم گفتش آره عزیزم؛ آره باهوش من؛ آره زرنگ من و باز من شکار شدم الان محو دیدن TV ام، دیدم مامی رو بابایی جونم که اومد؛ مامی عکس ها رو نشونش داد و گفت ببین چه لوگوی قشنگی درست کرده بابایی هم از دید...
3 آذر 1394

من و مامـــــــی و یه روز قشنگ

امروز پنج شنبه ست و صبح که از خواب بیدار شدم، صبحونه خوردم و بعد به مامی جونم گفتم: منو می بری پارک مامی هم گفتش آره عشقم اینجوری شد که رفتیم و کلی خوش گذشت مامی هم کلی عکس و فیلم از من گرفت البته قبلش اجازه گرفت و منم گفتم که اجازه داری مامی جونم چند روزی هست که یاد گرفتم و میگم: ددی .... یا مامی... I Love You بعدش هم میگم: یعنی دوستت دارم عشقم عکس های شیطونی های قشنگ امروز من مامی جونم عاشق این خنده ی ناز منه دالی بازی من با مامی کفش هامم واکس بزنم یه خنده واسه مامی ...
14 آبان 1394

عکس های پارک امروز

خب اومدیم پارک و کلی عکس هم اینجا گرفتم به مامی میگم: برم با یه نی نی خوب دوست شم ژست های قشنگ من اینم نی نی خوبه که باهاش دوست شدم سرسره بازی با شیطونی شیرین من می خوام یه دسته گل واسه بابایی درست کنم اینم دسته گل قشنگم مامان جونم؛ لباسم خیلی نازه؛ مررررررررررسی ...
14 آبان 1394

دیشب... چه کاری کردم!!!!!!!!!!!!

چند وقتی هست که هر وقت با مامی و بابایی میایم خونه، به مامی و بابایی جونم میگم: شما همین پایین بمونین تاکید میکنم؛ بالا نیاین یه وقت ها!!!!!!!!!!! خب من همه پله ها رو میرم بالا و وقتی به آخرین پله رسیدم، میگم: حالا میتونین بیاین بعد میرم و در رو می بندم و منتظر می مونم تا بابایی و مامی در بزنن؛ منم میگم: کیه؟ مثلا بابایی میگه: منم میگم: بفرمایین... سلام... خوش اومدین به مامی میگم: شما نه؛ یکی یکی بعد مامی هم در میزنه و باز همین حرف ها رد و بدل میشه ولی دیشب یه اتفاقی افتاد؛ مامی جونم یادش رفته بود کلید رو از پشت در درآره منم همین که رفتم بالا در رو بستم و کلید رو هم چرخوندم، در قفل شد واااا...
12 آبان 1394

یه جمعه ی پاییزی قشنگ

دیروز جمعه بود و وقتی از خواب پا شدم؛ همین که دیدم بابایی خونه ست؛ گفتم: امروز جمعه ست بابایی تعطیلی امروز؟؟؟ شما خونه ای بابایی جونم گفتش آره عشقم جدیدا روزها رو از مامی می پرسم؛ که امروز چند شنبه ست؟؟؟ فقط بلدم که جمعه ها روز تعطیلیه داشتم صبحونه می خوردم که گفتم خب بریم بیرون دیگه اینجوری شد که رفتیم یه چرخی بزنیم و طبیعت قشنگ پاییزی اطراف رو ببینیم دیشب یه کتاب جدید خریدم که یه عکسی داشت شبیه این اسباب بازی من؛ منم از بابایی خواستم که اسباب بازی خوشگلم رو که واسه اون موقع هاست که کوچولو بودم؛ از بالای کمد بیاره پایین و بده به من از دیشب هم همش تو دستم میگیرم و همه جا با خودم می ب...
9 آبان 1394

تولد بابایی جــــــوووووووووووونم .... مبارک

بابایی  عشق مــــــــــــــــــــــــــن ا مروز صبح با مامی رفتیم بیرون تا یه کیک به سلیقه ی من واسه تولد بابایی جونم انتخاب کنیم منم همین که باب اسفنجی رو دیدم؛ گفتم همین خـــــــوبه مامی یه ریسه ی هپی باب اسفنجی هم خریدیم و چند تا بادکنک آبی و زرد هم خریدیم و اومدیم خونه همون موقع مامان جونم تماس گرفت و تولد بابایی رو تبریک گفت، منم همش میگفتم نه مامان جون تولد منه مامی یه کوچولو باید خونه رو مرتب میکرد و بعد ریسه ی هپی رو میزد خب اول زدیم به پرده و بعد که بابایی اومدش گفتش که اینجوری که عکس ها سیاه میشه ، واسه همین سریع مبل ها رو جابجا کرد و مامی جونمم ریسه رو به دیوار زد و خیلی بهتر شد ...
5 آبان 1394