آتریسا جووون؛؛؛آتریسا جووون؛؛؛، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره
داداشیم؛ آرسام جون؛؛داداشیم؛ آرسام جون؛؛، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

پرنسس اردیبهشتی ما

دو سال و نیمـــــــــــــه شدم

دو سال و نیمـــــــــه شدم ماهـــــــــه شدم خیلی خوشحالم آخه دارم بزرگ میشم، تا یه روز برم مدرسه فردا تولد بابایی جونمه، واسه همین با تولد بابایی گلم یه جشن کوچولو میگیریم بابایی جـــــونم میشه 31 ساله منم میشم 30 ماهــــــه بابایی دوستت دارم جدیدترین کارهایی که یاد گرفتم: یاد گرفتم عدد ها رو از 1 تا 12 به انگلیسی هم بخونم عدد های فارسی رو که خیلی وقت بود بلد بودم چند روزی هست که عدد ها رو به انگلیسی هم میشناسم و هر جا ببینم میگم این عدد چنده... یکی از کارهایی که انجام میدم و خیلی هم خوب نیست،؛؛ وقتی می خوایم سوار ماشین بشیم سوییچ باید دست من باشه، در رو من باز م...
4 آبان 1394

چند تا عکس یهویی......... همین الان

امروز از خواب که بیدار شدم، مامی با مامان جونم صحبت میکرد؛ منم فوری گوشی رو گرفتم و گفتم منم میخوام حرف بزنم سلام کردم و صبح بخیر گفتم و بعدش هم تعریف کردم که دیروز رفتیم بیرون سینه زدم و این ها... مامان جونمم کلی فدام شد و گفت الهی من دور دست های کوچولوت بگردم بعد از خداحافظی با مامان جونم، مامی اومد تا عکس های منو بذاره، صبحونه م رو خوردم و داشتم واسه خودم بازی میکردم یهویی مامی دید کلاه های بابایی رو گذاشتم رو سرم و دارم بازی میکنم این جوری شد که این عکس های من گرفته شد کلاه بابایی بهم میاد این هم یه کلاه دیگه خب آتیش م دیگه ...
3 آبان 1394

این روزهای عزیز و شیطونی های شیرین من

                        باز هم مررررررسی از همه ی دوستای گلم دوستون داریم پارسال این روزها تهران بودیم، مامان جونم بود، دایی امیر حسیــــن جونم بودش و خیلی خوش گذشت مامی به چند دلیل کوچولو نباید مسافرت میکرد، واسه همین نشد که امسال هم تکرار بشه و از دیدن هم لذت ببریم مامی جونم اون روزی با دایی گلم صحبت کرد و گفتش که شما بیا این ورا؛ چون دایی جونم خیلی کار داشت نمی تونست بیاد دلمون هم خیلی واسه هم تنگ شده، خیلـــــــــــــــــی این جوری بود که این روزها تنها بودیم و هرشب با مامی و بابایی جونم میرفتیم دیدن دسته های عزاداری، منم یاد گرفتم و سینه ...
3 آبان 1394

من میخوام ... پیشرفت کنم؛؛؛ من میخوام ... پدر و مادرم به من افتخار کنن؛؛؛ و اینکه میخوام ... دکتر شم

اول از همه من و مامی معذرت میخوایم که دیر دیر به نت میایم و کامنت ها رو مامی وقت نشده جواب بده دوستون دارم بوس خب حالا بریم سراغ ثبت خاطرات من: تبلیغ کانون فرهنگی آموزش رو عینا میگم: آخر سر هم میگم: من میخوام دکتر شم اون روزی با مامی رفته بودیم دکتر؛ وقتی رفتیم مطب گفتم: سلام آقای دکتر منم میخوام دکتر شم آقای دکتر هم که کلی از من خوشش اومده بود بغلم کرد و گفت ایشالله عزیزم، دوست داری؛ منم گفتم آررررررررررره یکی از پرسش های همیشگی من اینه؟؟؟ اینو از کجا خریدیم؟؟؟ این شامل بلوز ، شلوار، جوراب، انواع خوردنی ها و هر چیزی که فکرشو بکنین جدیدا میپرسم که مامی رو از کجا خریدیم؟ بابا...
15 مهر 1394

شیطونی های شیرین مــــن

سلاااااااااااااااااااام صبح بخیر... خوبی؟؟؟ چطوری!!! چه خبرها؟؟؟ چیکارا میکنی!!! دست نمیدی؟؟؟ بووووووووس بده مکالمه ی من وقتی از خواب پا میشم و با مامی جونم سلام میکنم مامی هم آخر سر یه گاز آروم از لپ های من میگیره و میگه: الان هامت میکنم پرنسس زرنگ مـــــن هرشب از بابایی و مامی میخوام که بریم فروشگاه... اول از همه میرم و سبد و برمیدارم؛ چند تا شامپو خرید میکنم، میذارم داخل سبد و میگم: اینها خریدهای منه بعدش هم از مامی میخوام منو بذاره داخل سبد بشینم دیشب وقتی گفتم مامی بریم فروشگاه، گفتن که عزیز دلم خب بریم چیکار کنیم، منم گفتم: مامان جونم ببین چی لازم داریم؛ بریم ب...
7 مهر 1394

چند تا از شیرین زبونی های ناز من ...

خیلی شیرین زبون و نفس شدم، البته مامی جونم همش میگه دیروز رفته بودیم پارک؛ مامی گفتش که آتریسایی برو لباسی رو که می خوای بپوشی از تو کمدت انتخاب کن و بیار مامی تنت کنه قرار شده یه روز من لباسم و انتخاب کنم یه روز هم به سلیقه ی مامی خب من هم از اونجا که عاشق لباس جیب دارم، شلوار پیش بندیم رو آوردم و گفتم: مامی اینو بپوشم مامی هم گفت باشه، وقتی تنم کرد گفتش که عشق مامان یه کوچولو واست کوچیک شده، باید یه دونه بزرگتر واست بخرم عزیزم خب پوشیدم و رفتیم پارک، اونجا مثل همیشه چند تا نی نی ناز که عاشق من هستن و همش دوست دارن با من بازی کنن، بودن رفتم تا با نی نی ها بازی کنم که یهو بند شلوارم باز شد؛؛؛ ...
26 شهريور 1394