آتریسا جووون؛؛؛آتریسا جووون؛؛؛، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره
داداشیم؛ آرسام جون؛؛داداشیم؛ آرسام جون؛؛، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

پرنسس اردیبهشتی ما

خاطره جـــــــــونم اومده پیشم

پنج شنبه حول و حوش ساعت 5 بود که عمه سیما جون( عمه ی مامی ) تماس گرفت و گفتش که دارن میان پیش ما... اون ساعت سمنان بودن؛ تا شب میرسیدن من و مامی کلی ذوق کردیم و گفتیم هــــــــــــــــــورا مامی جونم به من گفت که شما خاطره جون و یادته، منم همش میگفتم: آره... خاطره جونم الان کجاست؟؟؟ بریم پیشش... مامی میگفت آره یادته؛ منم همش میگفتم آره یادمه خاطره جونمو آخرین بار 18 ماهه بودم دیدم خلاصه شب رسید و منم خوابیدم قبل از خواب همش میگفتم: خاطره جونم کجاست؟؟؟ نیمد که!!! ساعت 2 بود که رسیدن، واااااااااای صبح که از خواب پا شدم، کلی کیف کردم، رفتم گفتم: سلام... خوش اومدین تا دیروز صبح اینجا بودن، این چند روز ...
23 شهريور 1394

چند روز تاخیر...

سلام به همه ی دوستای گل و مهربووووووووووووووووونم من و مامی از همه ممنونیم چند روزیه که من مریض شدم ( سرما خوردم، بدجور) از دیشب هم مامانی از من گرفته و حالش اصلا خوب نیست هفته ی پیش کارای چاپ ژورنال عکس های من تمام شد و الان منتظریم تا کی آماده میشه از 3 ماهگی من عکس داره تا 2 سال و 4 ماهگی، چند روز طول کشید تا مامی تونست از بین اون همه عکس خوشگل، بهتر ها رو انتخاب کنه مسئول اونجا خاله آرزو جونمه که عاشق منه، هر جا منو ببینه میاد و کلی لوسم میکنه منم دوستش دارم... عکس های منو واسه بک گراند سیستم های اونجا میذاره، بعضی وقتها تو خیابون منو میبینن میگن این همون نیست که بک گراند آتلیه خانم شجاعی بود......
18 شهريور 1394

.: آتریسا جووون؛؛؛ تا این لحظه ، 2 سال و 4 ماه سن دارد :.

                       دو سال و چهار ماهــــه شدم بیست و هشتمین ماهگرد من با تولد امام رضا یکی شده، چه روز خوبـــــــی دیروز از جلوی یه مدرسه رد می شدیم، چند تا دختر خانوم خوشگل هم دم در ایستاده بودن منم فوری به مامی نشون دادم و گفتم: مدرسه... منم میخوام برم مدرسه کتاب بخونم، مامانی کتاب های من کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامی جونمم گفت که باشه عزیزم؛ بیا بریم... اینجوری شد که واسه اولین بار رفتم تو مدرسه، همه اومده بودن کنار منو میخواستن منو بخورن مامی جونم گفت که ببین عزیز دلم، شما هم باید اینقدر بزرگ شی تا بری...
4 شهريور 1394

امروز 1 شهریور... روز پزشک... دایی امیرحسین جونم روزت مبارک

دست هایی که شفا می دهند مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می خوانند (((روز پزشک مبارک باد)))                                                                        دایی جوووووونم روزت مبارک صبحی میخواستم خودم به دایی تبریک بگم، وقتی بیدار شدم مامی نتونست دایی رو بگیره تا باهاش صحبت کنم؛ از همین جا بهش تبریک میگم خیلی دوستت دارم دایی مهربووووووووووووووووونم جدیدترین شیرین زبونی من: همین چند دقیقه ...
1 شهريور 1394

روز جمعه ( شهر زیبای من )

امروز جمعه ست و مثل همیشه بابایی جونمم خونه ست بعد از خوردن صبحونه و یه کوچولو شیطونی آماده شدم و با مامی و بابایی جونم رفتیم ددر رفتیم کنار رودخونه که آبش خیلی زیاد شده بود، بابایی که فوری یاد بچگی هاش افتاد کفش هاشو درآورد رفت تو آب واقعا رودخونه ی قشنگی بود منم یه کوچولو آب بازی کردم همش میگفتم: اومدیم رودخونه... مامی میگفت: شما از کجا میدونی اسم اینجا رودخونه ست باهوش من... از این جلبک ها خوشم نمی اومد همش می پرسیدم: این ها چیه؟؟؟ راستی؛ امروز از صبح مامی داشت میخوند و میگفت: آسمون آبی .... زمین پاک ... حق همه ی ما بچه هاست منم باهاش تک...
30 مرداد 1394

شیرین زبوووووووووون و لجباز

شیرین زبونی میکنم اونقدر که مامی و بابایی همش میخوان بخورن منو دیروز صبح از خواب پا شدم، میگم: سلام... صبح بخیر مامانی... خوبی؟؟؟ بعدش یهویی گفتم: مامانی بزرگ شدی؟؟؟ مامان این ریختی شد و گفت که آره!!! منم فوری خندیدم و گفتم نه؛ آتریسا خوشگله بزرگ شده اون روزی از خواب بعدازظهر بیدار شده بودم، بدون اینکه حرفی بزنم همینجور داشتم به مامی و بابایی که بیدار بودن و حرف میزدن نگاه میکردم یهویی مامی جونم چشاش افتاد به اتاق و دید که من خودم و کج کردم و دارم به این ور نگاه میکنم کلی خندیدن و دوتایی اومدن سمتم؛ منم بدو بدو پریدم رو تختم و گفتم: داشتم مامان و بابا رو میدیدم... کلی فدام شدن و بوووووووووووسم کردن و ا...
28 مرداد 1394