خاطره جـــــــــونم اومده پیشم
پنج شنبه حول و حوش ساعت 5 بود که عمه سیما جون( عمه ی مامی ) تماس گرفت و گفتش که دارن میان پیش ما... اون ساعت سمنان بودن؛ تا شب میرسیدن من و مامی کلی ذوق کردیم و گفتیم هــــــــــــــــــورا مامی جونم به من گفت که شما خاطره جون و یادته، منم همش میگفتم: آره... خاطره جونم الان کجاست؟؟؟ بریم پیشش... مامی میگفت آره یادته؛ منم همش میگفتم آره یادمه خاطره جونمو آخرین بار 18 ماهه بودم دیدم خلاصه شب رسید و منم خوابیدم قبل از خواب همش میگفتم: خاطره جونم کجاست؟؟؟ نیمد که!!! ساعت 2 بود که رسیدن، واااااااااای صبح که از خواب پا شدم، کلی کیف کردم، رفتم گفتم: سلام... خوش اومدین تا دیروز صبح اینجا بودن، این چند روز ...
نویسنده :
آتریسا جون
16:37








