آتریسا جووون؛؛؛آتریسا جووون؛؛؛، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره
داداشیم؛ آرسام جون؛؛داداشیم؛ آرسام جون؛؛، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

پرنسس اردیبهشتی ما

گوجه خوردن آتریسا جون

تقریبا یک هفته ای به یک سالگیه من مونده بود که مامی واسه غذاها و چیزهایی که من می تونم بخورم با دایی امیرحسین صحبت کرد و دایی جونم هم به جز چند مورد گفتش که دیگه همه چی رو می تونی بهش بدی بخوره جیگرتر بشه واسه همین مامی وقتی متوجه شد که من گوجه رو وقتی دست آدم بزرگ ها می بینم دوست دارم  به منم گوجه داد و این عکس ها رو هم از اولین گوجه خوردن من گرفت ...
23 ارديبهشت 1393

آتریسا جون 1 سالگی ( 1393/2/4 )

  تولد تولد   تولدم مبارک     وای خدای من 1  ساله شدم، خیلی خیلی خوشحالم، امروز مامی جونم واسم جشن گرفته یه جشن خوشگل با تم کفشدوزک  مامی جونم کلی زحمت کشیده و کارت دعوت جشنم رو هم خودش درست کرده، مرسی مامانی جونــــــــــــم این هم ریسه هایی که همه رو مامی جون زحمتش رو کشیده شعر خوشگلی رو که مامی روی این کفشدوزک گنده نوشته رو عمه افسانه جونم گفته مرســـــــــــــی عمه چه کیک خوشمزه ای بود فقط جای همه ی عزیزایی که نبودن خیلی خالی بود، مامان جون و باباجون و دایی امیرحسین جونم مامی کلی دنبال یه لباس واسه من بود...
4 ارديبهشت 1393

سالگرد ازدواج مامی و بابایی گلم

(خاطرات این مدت رو که نت نداشتیم، مامی جونم آماده کرده   تاریخ هاش رو هم یادداشت کرده تا فراموش نکنه) 1393/1/31 6  سالگرد ازدواج مامی و بابایی من بود و اولین سالی که منم حضور داشتم  صبح اون روز با مامی به شیرینی فروشی رفتیم و این کیک رو انتخاب کردیم و به خونه اومدیم تا بقیه ی کارها رو قبل از اینکه بابایی جونم از سر کار بیادش انجام بدیم ...
31 فروردين 1393

اثاث کشی و نوروز 93 و خاظرات زیبای بهبهان ( اولین نوروز آتریسا جوون )

سلام سلام بالاخره امروز مامی جونم وایمکس خرید و نتمون وصل شد آخه الان دو ماهی میشد که خونمون رو عوض کردیم نتمون قطع شده بود آخه خونه جدیدمون تلفن نداشت توی این مدت هم مامی جونم همه عکس هام و آماده کرده تا یهویی همه رو بذاره کلی درگیر اثاث کشی بودیم منم خیلی به مامی جونم کمک کردم و اصلا اذیتش نکردم تا بتونه کارهاش و تند تند انجام بده و واسه اولین بار هم من تو خونه ی جدید موقع اثاث کشی سرما خوردم آخه توی اتاق خوابیده بودم ولی بخاری روشن نبود و هوا هم خیلی سرد بود و منم سرما  خوردم  البته زود خوب شدم. این هم اولین عکس من موقع اثاث کشی بالاخره اثاث کشی تموم شد و حالا مامی جونم و بابایی گلم درگیر مسافرت عی...
17 فروردين 1393

جشن دندونی آتریسا جون ( 309 روزگی )

این هم عکس های خودم توی جشن دندونیم       این هم کیک خوشمزه ی دندونی مــــــــن                           این هم یک سری از کادوهای غیر نقدی عزیزای منه که خیلی دوستشون دارم از مامان جون و بابا جون و عمو آرمان و عمه اعظم و عمه فرانک و عمه افسانه و بابایی و مامی گلم هم واسه هدیه شون تشکر می کنم، جای مامان جون و بابا جون مامانیم هم خیلی خالی بود... بوس بوس بابای ...
8 اسفند 1392

جشن دندونی آتریسا جون ( 309 روزگی )

دیروز جشن دندونی من بود و خیلی خوش گذشت  عمه افسانه جونم و عمه زهرا جون هم از صبح اومده بودن و داشتن به مامی جون کمک می کردن تا ریسه های دندونی رو بچسبونن من ازشون تشکر می کنم و می گم خیلی خیلی مرســــــــــــی  و همین طور از مامی و بابایی هم تشکر می کنم که این همه زحمت کشیدن و این جشن رو واسه ی من گرفتن مرسی مامی جونم  مرسی بابایی گلم  از مامان جونم هم تشکر می کنم و از همه ی مهمون های عزیزی که اومدن ممنونم  این هم تقویم سال 93 که مامی جونم واسه اینکه جشن دندونی من با سال نو همزمان شده و اینکه یادی از جشن دندونی من همیشه تو ذهن مهمون های عزیز بمونه بهشون هدیه می داد همین جا از آقای...
8 اسفند 1392