آتریسا جووون؛؛؛آتریسا جووون؛؛؛، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
داداشیم؛ آرسام جون؛؛داداشیم؛ آرسام جون؛؛، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

پرنسس اردیبهشتی ما

شیطونی های شیرین مــــن

سلاااااااااااااااااااام صبح بخیر... خوبی؟؟؟ چطوری!!! چه خبرها؟؟؟ چیکارا میکنی!!! دست نمیدی؟؟؟ بووووووووس بده مکالمه ی من وقتی از خواب پا میشم و با مامی جونم سلام میکنم مامی هم آخر سر یه گاز آروم از لپ های من میگیره و میگه: الان هامت میکنم پرنسس زرنگ مـــــن هرشب از بابایی و مامی میخوام که بریم فروشگاه... اول از همه میرم و سبد و برمیدارم؛ چند تا شامپو خرید میکنم، میذارم داخل سبد و میگم: اینها خریدهای منه بعدش هم از مامی میخوام منو بذاره داخل سبد بشینم دیشب وقتی گفتم مامی بریم فروشگاه، گفتن که عزیز دلم خب بریم چیکار کنیم، منم گفتم: مامان جونم ببین چی لازم داریم؛ بریم ب...
7 مهر 1394

چند تا از شیرین زبونی های ناز من ...

خیلی شیرین زبون و نفس شدم، البته مامی جونم همش میگه دیروز رفته بودیم پارک؛ مامی گفتش که آتریسایی برو لباسی رو که می خوای بپوشی از تو کمدت انتخاب کن و بیار مامی تنت کنه قرار شده یه روز من لباسم و انتخاب کنم یه روز هم به سلیقه ی مامی خب من هم از اونجا که عاشق لباس جیب دارم، شلوار پیش بندیم رو آوردم و گفتم: مامی اینو بپوشم مامی هم گفت باشه، وقتی تنم کرد گفتش که عشق مامان یه کوچولو واست کوچیک شده، باید یه دونه بزرگتر واست بخرم عزیزم خب پوشیدم و رفتیم پارک، اونجا مثل همیشه چند تا نی نی ناز که عاشق من هستن و همش دوست دارن با من بازی کنن، بودن رفتم تا با نی نی ها بازی کنم که یهو بند شلوارم باز شد؛؛؛ ...
26 شهريور 1394

خاطره جـــــــــونم اومده پیشم

پنج شنبه حول و حوش ساعت 5 بود که عمه سیما جون( عمه ی مامی ) تماس گرفت و گفتش که دارن میان پیش ما... اون ساعت سمنان بودن؛ تا شب میرسیدن من و مامی کلی ذوق کردیم و گفتیم هــــــــــــــــــورا مامی جونم به من گفت که شما خاطره جون و یادته، منم همش میگفتم: آره... خاطره جونم الان کجاست؟؟؟ بریم پیشش... مامی میگفت آره یادته؛ منم همش میگفتم آره یادمه خاطره جونمو آخرین بار 18 ماهه بودم دیدم خلاصه شب رسید و منم خوابیدم قبل از خواب همش میگفتم: خاطره جونم کجاست؟؟؟ نیمد که!!! ساعت 2 بود که رسیدن، واااااااااای صبح که از خواب پا شدم، کلی کیف کردم، رفتم گفتم: سلام... خوش اومدین تا دیروز صبح اینجا بودن، این چند روز ...
23 شهريور 1394

چند روز تاخیر...

سلام به همه ی دوستای گل و مهربووووووووووووووووونم من و مامی از همه ممنونیم چند روزیه که من مریض شدم ( سرما خوردم، بدجور) از دیشب هم مامانی از من گرفته و حالش اصلا خوب نیست هفته ی پیش کارای چاپ ژورنال عکس های من تمام شد و الان منتظریم تا کی آماده میشه از 3 ماهگی من عکس داره تا 2 سال و 4 ماهگی، چند روز طول کشید تا مامی تونست از بین اون همه عکس خوشگل، بهتر ها رو انتخاب کنه مسئول اونجا خاله آرزو جونمه که عاشق منه، هر جا منو ببینه میاد و کلی لوسم میکنه منم دوستش دارم... عکس های منو واسه بک گراند سیستم های اونجا میذاره، بعضی وقتها تو خیابون منو میبینن میگن این همون نیست که بک گراند آتلیه خانم شجاعی بود......
18 شهريور 1394

.: آتریسا جووون؛؛؛ تا این لحظه ، 2 سال و 4 ماه سن دارد :.

                       دو سال و چهار ماهــــه شدم بیست و هشتمین ماهگرد من با تولد امام رضا یکی شده، چه روز خوبـــــــی دیروز از جلوی یه مدرسه رد می شدیم، چند تا دختر خانوم خوشگل هم دم در ایستاده بودن منم فوری به مامی نشون دادم و گفتم: مدرسه... منم میخوام برم مدرسه کتاب بخونم، مامانی کتاب های من کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامی جونمم گفت که باشه عزیزم؛ بیا بریم... اینجوری شد که واسه اولین بار رفتم تو مدرسه، همه اومده بودن کنار منو میخواستن منو بخورن مامی جونم گفت که ببین عزیز دلم، شما هم باید اینقدر بزرگ شی تا بری...
4 شهريور 1394

امروز 1 شهریور... روز پزشک... دایی امیرحسین جونم روزت مبارک

دست هایی که شفا می دهند مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می خوانند (((روز پزشک مبارک باد)))                                                                        دایی جوووووونم روزت مبارک صبحی میخواستم خودم به دایی تبریک بگم، وقتی بیدار شدم مامی نتونست دایی رو بگیره تا باهاش صحبت کنم؛ از همین جا بهش تبریک میگم خیلی دوستت دارم دایی مهربووووووووووووووووونم جدیدترین شیرین زبونی من: همین چند دقیقه ...
1 شهريور 1394

روز جمعه ( شهر زیبای من )

امروز جمعه ست و مثل همیشه بابایی جونمم خونه ست بعد از خوردن صبحونه و یه کوچولو شیطونی آماده شدم و با مامی و بابایی جونم رفتیم ددر رفتیم کنار رودخونه که آبش خیلی زیاد شده بود، بابایی که فوری یاد بچگی هاش افتاد کفش هاشو درآورد رفت تو آب واقعا رودخونه ی قشنگی بود منم یه کوچولو آب بازی کردم همش میگفتم: اومدیم رودخونه... مامی میگفت: شما از کجا میدونی اسم اینجا رودخونه ست باهوش من... از این جلبک ها خوشم نمی اومد همش می پرسیدم: این ها چیه؟؟؟ راستی؛ امروز از صبح مامی داشت میخوند و میگفت: آسمون آبی .... زمین پاک ... حق همه ی ما بچه هاست منم باهاش تک...
30 مرداد 1394

شیرین زبوووووووووون و لجباز

شیرین زبونی میکنم اونقدر که مامی و بابایی همش میخوان بخورن منو دیروز صبح از خواب پا شدم، میگم: سلام... صبح بخیر مامانی... خوبی؟؟؟ بعدش یهویی گفتم: مامانی بزرگ شدی؟؟؟ مامان این ریختی شد و گفت که آره!!! منم فوری خندیدم و گفتم نه؛ آتریسا خوشگله بزرگ شده اون روزی از خواب بعدازظهر بیدار شده بودم، بدون اینکه حرفی بزنم همینجور داشتم به مامی و بابایی که بیدار بودن و حرف میزدن نگاه میکردم یهویی مامی جونم چشاش افتاد به اتاق و دید که من خودم و کج کردم و دارم به این ور نگاه میکنم کلی خندیدن و دوتایی اومدن سمتم؛ منم بدو بدو پریدم رو تختم و گفتم: داشتم مامان و بابا رو میدیدم... کلی فدام شدن و بوووووووووووسم کردن و ا...
28 مرداد 1394

روز دختر و خاطرات این چند روز که نبودیم

روز همه ی ما فرشته های کوچولو مبارک اول از همه من و مامی از همه ی دوستای گلم معذرت میخوایم، آخه چند روزی نبودیم و نت هم نداشتیم یعنی با گوشی مامی جونم می اومد ولی خب نمی تونست جواب بده این چند روز یه مسافرت کوچولو به شمال داشتیم که من عاشق اونجام سه شنبه بود که راه افتادیم، مثل همیشه فوری خوابم برد و بعد از دو سه ساعت خواب شیرین بیدار شدم و از مامی پرسیدم کجاییم؟؟؟ دریا رسیدیم مامی هم همش میگفت نه ، تازه رسیدیم به جنگل زیبا و مونده تا دریا....... این هم شیطونی های من تازه از خواب پا شدم بعد از کلی شیطونی و یه کوچولو نون و پنیر خوردن با...
25 مرداد 1394