آتریسا جووون؛؛؛آتریسا جووون؛؛؛، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
داداشیم؛ آرسام جون؛؛داداشیم؛ آرسام جون؛؛، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

پرنسس اردیبهشتی ما

آخرین شب قدر...

دیشب آخرین شب قدر ماه رمضان امسال بود و مامی جونم هم کلی دعا داشت و راز و نیاز با خدا دیروز از تلویزیون شبکه ی پویا یه برنامه دیدم که داشتن قرآن می خوندن... منم فوری رفتم و قرآن خودم رو که بالای کمدم بود، آوردم و باز کردم و مثلا داشتم میخوندم مامی گفت که مراقب باش عشقم؛ قرآن خیلی عزیزه؛ خوب باید مراقب باشی ... و من هم کلی ماچ کردم و بعد دادم به مامی جونم مامی همش میگفت: آخه عشق من شما هم می دونی امشب یکی از شب هایی که قرآن عزیز نازل شده دعا میکنم همه ی عزیزانم هر آرزویی دارن برآورده شه تشکر از عمو یاقوت عزیزم ...
19 تير 1394

حمام رفتن امروز مــــــــن...

سورپرایز 26 ماهگی من از عمو یاقوت جونم میســــــــــی عمویی امروز صبح که از خواب پا شدم، بعد از خوردن صبحانه، مامی جونم گفت که؛ دوست داری بری حمام عشقم منم که عاشق حمام و آب تنی و آب بازی، فوری لباس هام رو درآوردم و رفتم حمام خیلی خوش گذشت، نی نی کوچولومم بردم و شستم، آخر سر هم یه صلوات فرستادم و گفتم خدایا شکرت خدایا دوستت دارم بعد از مامی خواستم حوله م رو تنم کنه و بریم بیرون، همین که حوله م رو پوشیدم، پشت سرهم میگفتم: عافیت، آتریسا گلی... عافیت... خنده های شیرین من شیطونی های من دالـــــــــــــــــی مامـــــی ...
9 تير 1394

.: آتریسا جووون؛؛؛ تا این لحظه ، 2 سال و 2 ماه و 2 روز سن دارد :.

.: آتریسا جووون؛؛؛ تا این لحظه ، 2 سال و 2 ماه و 2 روز سن دارد :. روزشمارم، امروز همش عدد 2 رو نشون میده منم که عاشق عدد 2 ام اگه جایی روببینم که عدد نوشته باشه، فوری نشون میدم و میگم: عدد... عدد اگه عدد 2 هم داشته باشه که دیگه داد میزنم و ذوق میکنم و میگم: عدد 2... عدد 2 امروز مامی همش صدام میزنه و میگه: 2 سال و 2 ماه و 2 روزه این روزها، عاشق توپ بازی ام، بعضی وقتها میگم، فوتبال و بعضی وقت ها میگم: والیبال مثلا از دیشب که همش میگم، والیبال بازی کنیم از امروز هم یاد گرفتم و هی به مامی گل میزنم و می پرم بالا و میام پایین و میگم: هـــــــــورا هـــــــــورا کلمات انگلیسی که تا ام...
6 تير 1394

بیست و شش ماهــــــــــــه شدم... امروز واسه اولین بار وضو گرفتم...

.: آتریسا جووون؛؛؛ تا این لحظه ، 2 سال و 2 ماه سن دارد :.                                              ماهــــــــــــــــــــــه شدم امروز دو ماه از اینکه دو ساله شدم میگذره و من هر روز دارم چیزهای زیادی رو یاد میگیرم  البته هر روز هم شیطون تر از دیروز میشم تقریبا همه ی وقت مامی رو گرفتم امروز وقتی مامی جونم واسه نماز ظهر داشت وضو میگرفت؛ منم به مامی گفتم: آتریسا هم وضو بگیره بعد الله کنه   اینجوری شد که با کلی ذوق با کمک مامی وضو گرفتم و بعد هم چادرم رو سرم ک...
4 تير 1394

آب بازی کردم...

امروز صبح با مامی جونم آماده شدم تا بریم بیرون مامی یه کوچولو خرید داشت ولی، قبلش یه سر باید می رفتیم خونه ی خاله مریم لباسم رو خودم انتخاب کردم و به مامی جونم گفتم این خوبه، آره این قشنگه آماده شدم تا بریم خونه ی خاله و من با فاطمه بازی کنم میســــــــــــــی عمو یاقوت جـــــــونم مامی جونم چند تا عکس از من گرفت و کلی فدام شد  و بعدش رفتیم خونه خاله یه کوچولو نشتیم و بعد مامی گفتش که ما باید بریم، آخه مامی جونم خرید داشت خاله گفتش که آتریسایی می مونی تا مامان بره و بیادش، منم فوری گفتم آره این جوری شد که مامی رفت و منم با فاطمه و خاله کلی بازی کردم ...
31 خرداد 1394

اولین کتاب شعری که مامی متوجه شد، همه رو حفظ ...... م؛؛؛ بلدم، بخونم ...

دیشب مامی جونم، یهویی متوجه شد که من کتاب شعر میوه هام رو کامل حفظ م این کتاب تقریبا جزو اولین کتابهایی هست که مامی واسم میخوند و منم عاشقش بودم هیشه دیشب مامی داشت میخوند که منم هوس کردم و باهاش خوندم بعد مامی جونم اولش رو میخوند و صبر میکرد؛ منم فوری بقیه ش رو میگفتم و با هر بار خوندن شعر های هر صفحه مامی جونم کلی تشویقم میکرد و همش میگفت: آفرین بارک الله ماشالله فدات بشم من و هزار تا فدات بشم دیگه جدیدا هم عاشق میوه ی انگور شدم، همش از بابایی میخوام که واسم انگور بخره هر بار هم که میخورم، میرم کتاب رو میارم و شعرش و با مامی میخونم، تا دیشب مامی فکر میکرد، فقط همین شعر رو بلدم، ...
27 خرداد 1394

اولین آموزش زبان انگلیسی مــــن...

اون روزی داشتم با مامی جونم از جلوی آموزشگاه زبان رد میشدم که در یکی از کلاس ها باز بود و منم نگاه کردم، دیدم چند تا بچه روی صندلی نشستن فوری از مامی پرسیدم؛ اینجا کجاست؟؟؟ مامی جونمم گفتش که، عشق مامی اینجا آموزشگاه زبان انگلیسیه؛ به بچه ها یاد میدن که بتونن یه زبان دیگه هم یاد بگیرن مثلا سیب به انگلیسی میشه؛ apple  منم فوری گفتم: اپل... اپل... فردا صبحش مامی از من پرسید که عزیزم، سیب به انگلیسی میشه!!! منم فوری گفتم: اپل... مامی کلی فدام شد و واسه بابایی جونمم تعریف کرد و هر دو شون خدا رو شکر کردن و واسم کلی ذوق کردن Happy Birthday  رو که از قبل بلد بودم؛ مامی جونم گفتش که عزیزم؛ این هم ...
23 خرداد 1394

چند تا از شیرین زبونی های مـــن...

من الان یه دخمل دو سال و یک ماهه و 15 روزه ی شیرین زبون، شیرین عسل شدم که با هر کدوم از کارهای جدیدی که انجام میدم مامی و بابایی کلی فدام میشن و واسم ذوق میکنن یاد گرفتم وقتی می افتم زمین، میگم: یا علی ... بعد بلند میشم بابایی بعضی وقتها میگه یا علی مدد... منم یاد گرفتم و میگم: یا علی ممد... اینقدر شیرین میگم که هر کی میشنوه، بعدش میخواد منو بخوره یاد گرفتم میگم: ای بابا... ای بابا... وقتی یه کاری انجام میدم، یهویی خراب میشه؛ میگم: ای بابا... دو رنگ آبی و نارنجی رو هم میشناسم، هر وقت ببینم ، از بین همه ی رنگ ها، نارنجی رو اول از همه و بعد هم آبی رو تشخیص میدم یاد گرفتم و میگم: وقتی شب که میشه، ماه و س...
19 خرداد 1394

ادامه ی خاطرات این چند روز تعطیل...

دیروز شیطونی کردم و نذاشتم مامی جونم، همه عکس ها رو بذاره روز بعد هم، من کلی آب تنی کردم و کیف کردم شب که شد یه کوچولو سرفه میکردم و مامی هم به بابایی گفتش که فردا آتریسایی آب تنی نکنه، می ترسم مریض بشه بعد از آب تنی با مامی و بابایی اومدیم کنار دریا نشستیم، منم فرغونم رو آوردم و روی شن های ساحل کلی بازی کردم با صدف ها هم یه کوچولو بازی کردم، خیلی خوشم نیمد راستی این چند روزه همش از مامی میخواستم که همین لباسم رو تنم کنه اینجا انگاری از صدف ها چندشم شد، پا شدم و اومدم با توپم بازی کردم بعد از توپ بازی رفتم پیش بابایی، روی فرغونم نشستم بابا...
18 خرداد 1394

چند روز تعطیلات خیلی خوش گذشت...

روز سه شنبه بود که بابایی وقتی میخواست بره مغازه، یهویی به مامی گفتش که بریم شمال مامی هم گفت که خب آخه هیچی آماده نیست که؟!! منم هنوز خواب بودم، بابایی به مامی کمک کرد و وسایل رو جمع کردیم و ساعت شد 11 و نیم که راه افتادیم این جوری شد که رفتیم شمال و منم کلی کیف کردم همین که بابایی راه افتاد خوابم برد و تا ساری خوابیدم وقتی بیدار شدیم، همش از مامی سوال میکردم کجاییم؟ یه کوچولو شیطونی کردم و گشنه بودم حسابی... چند لقمه نون پنیر با گردو خوردم و بعد به مامی گفتم تختم رو آماده کنه تا لالا کنم باز خوابیدم تا رسیدیم سرخرود بیدار شدم، ساعت 6 بعد از ظهر بود، دریا رو دیدم؛ همش میگفتم بر...
17 خرداد 1394