آتریسا جووون؛؛؛آتریسا جووون؛؛؛، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
داداشیم؛ آرسام جون؛؛داداشیم؛ آرسام جون؛؛، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

پرنسس اردیبهشتی ما

ادامه ی خاطرات این چند روز...

خب اون روزی کلی با بابایی جونم بازی کردم، ولی نیست که تازه از خواب بیدار شده بودم، خیلی سرحال نبودم داریم چاله میکنیم اینجا فهمیدم که چقدر شن بازی دوست دارم موج اومد و چاله مون خراب شد پر از آب شد دیگه حسابی شن بازی میکنم، با پا هم میرم بابایی داره اسم خوشگلم رو مینویسه، منم کمکش میکنم یه موج اومد و فوری اسمم و پاک کرد منم اینجوری شدم اینجا هم دارم ادای بابایی رو درمیارم یه کوچولو صدف بازی میکنم ...
25 مرداد 1394

آخرین روز شمال

روز آخر بود که شمال بودیم و فردا باید برمی گشتیم اون روز من خیلی اصرار داشتم که بابایی واسم اسکوتر بخره؛ بابایی مهربونم هم گفت که باشه عشقم؛ یه خوشگل واست میخرم عزیزم؛ کادوی روز دختر گلم رفتیم فریدونکنار و یه دونه سبز رنگ رو انتخاب کردم و اومدیم....... همش از بابایی تشکر میکردم و میگفتم مررررررررررررررررررسی بابا جونم دیگه ظهر شده بود، یه کوچولو لالا کردم و بعد رفتم واسه آخرین آب بازی لب دریا اومدم لب دریا؛ بابایی گفت که بیا واسه خوشگل خانومم یه سد درست کنم آخه وقتی موج میخوره تو صورتم بدم میاد این هم استخر کوچولوی من چقدر دوست داشتم، از استخرم می رفتم...
25 مرداد 1394

پنج شنبه و جمعه ای که گذشت...

پنج شنبه مامی با عمه زهرایی قرار گذاشتن که با هم بریم پارک، رفتیم دنبال عمه و مامی جونم رفت تا با مامان بزرگ سلام کنه مامان بزرگ هم که از دیدن ما کلی خوشحال شده بود اومد و به من گفتش که بیا تو عزیزم وااااااااااااای منم که از مامی قول گرفته بودم بریم پارک همچین زدم زیر گریه و همش میگفتم: نه... بریم پارک... بریم پارک خلاصه مامی هر کار کرد من آروم نمیشدم آخه همش می ترسیدم که وای نکنه نریم پارک تا اینکه راه افتادیم؛ اون موقع یه بوس واسه مامان بزرگ فرستادم و گفتم: بابای خلاصه رفتیم پارک کودک و یه کوچولو بازی کردم بعد با عمه زهرا جون رفتیم پارک قوری، که من تا حالا نرفته بودم ، چقدر ذوق کردم و واسه اولین بار از سرسره...
17 مرداد 1394

اولین رنگین کمونی که از نزدیک دیدم.........

این روزها اینقدر شیطونی میکنم و البته؛ شیرین زبونی... همه ی وقت مامی شده ... من واسه همین مامی جونم خیلی کم میاد نت اون روزی یهویی هوا عوض شد، باد اومد... ابر اومد... یه کوچولو بارون خوشگل اومد... و از همه مهمتر دو تا رنگین کمون خوشگل تو آسمون دراووووووومد مامی جونم میخواست بره لباس ها رو بندازه بالا پشت بوم تا هوا بخورن و خشک بشن  یهویی اومد پایین و به من و بابایی گفت که واااااااای؛ یه جفت رنگین کمون خوشگل و هفت رنگ تو آسمونه من و بابایی هم فوری رفتیم بالا و کیف کردیم... این هم منم، آفتاب هم از اون ور در اومده بود و زل زده بود به چشای مــــــن این...
13 مرداد 1394

علاقه من به کتاب و بازی ترامپولین... بپر... بپر

چند وقتی هست که مامی و عمه زهرا جونم؛ عضو کتابخونه شدن  هر وقت هم میریم، من فوری میگم: مامان کتاب جدید بخره دیروز هم رفتیم و منم فوری کتاب رو از مامی گرفتم و بردم دادم به عمو تا ثبت کنه و بعد بریم وااااای کتاب رو گرفتم دستم و بعدش زدم زیر بغلم، مامی میخواست بخوردم همش هم به مامی میگفتم: عکس نگیر... عکس نگیر... عمه زهرا هم کلی از این حرف من میخندید مامی واسه این مدل زیر بغل زدنم کلی فدام شد عید نوروز وقتی بهبهان بودیم، با بابا جونم یه بار رفتم ترامپولین و خیلی خوشم اومد؛ ولی بابا جونم پیشم بود وقتی اومدیم خونه یه روز با مامی رفتیم تا بپر بپر کنم،...
6 مرداد 1394

نی نی جونم؛ مریض شده...

دیشب مامی و بابایی داشتن؛ خندوانه رو میدیدن، منم داشتم نی نی بازی میکردم یهویی مامی به من نگاه کرد و فوری به بابایی اشاره کرد که ببین پرنسس آریایی من داره چقدر ناز بازی میکنه دو تا اسم جدید دارم: پرنسس آریایی عروسک کوچولوی ایرانی مامی جونم هر وقت بخواد خیلی لوسم کنه، اینجوری صدام میزنه خب؛ مامی جونم فوری دوربینش رو آورد و مثل همیشه منو شکار کرد ببینم بین شما دو تا کدوم و بدم به نی نی اینجا، سرم رو آوردم بالا و یهویی مامی رو دیدم که این ریختی شدم ولی باز به کارم ادامه دادم ...
6 مرداد 1394

تعطیلات عید فطر امسال... (94)

چند روز گذشته ولی به همه دوستان و عزیزانم عید فطر رو تبریک میگم واسه عید فطر امسال سه روز پشت سر هم تعطیل بود، مامی خیلی دلش میخواست که دایی امیرحسین می اومد که وقتی تلفنی با هم صحبت کردن، دایی جونم گفتش که خیلی کار داره؛ احتمالا از تهران بیرون نره دایی وحید هم که قرار بود بیاد مشهد و به ما هم سر بزنه؛ روز جمعه بود که با مامی تلفنی صحبت کرد و گفتش که کنسل شده هواشناسی هم که اعلام کرده بود شمال، هوا بارونیه و سرد میشه واسه همین شنبه حوالی ساعت 12 بود که مامی یهویی گفت بریم مشهد این جوری شد که اومدیم مشهد و ساعت 4 رسیدیم... یه کوچولو استراحت کردیم و بعد رفتیم الماس شرق تا من برم سرزمین عجای...
30 تير 1394

نی نی کوچولو دوست دارم... خیلــــــــی

نی نی ها رو دوست دارم؛ اسم این نی نی کوچولوی خوشگلم رو از دیشب گذاشتم، بچه... وقتی اومدیم خونه به بابایی گفتم: این بچه ست... منم مامانش بابایی هم اینجوری شد بعدش مامی هم اینجوری شد من با نی نی می خوابم با نی نی غذا می خورم با نی نی پارک میرم و جدیدا هم با نی نی دوچرخه سواری میکنم مثل الان( واسه همین الانه) که با هم خوابیدیم همه ی عروسک ها یی که دوست دارم؛ اون ور تختم میذارم نی نی هام هم این ورم باید بخوابن هر وقت، هر جایی باشیم اگه یه نی نی ببینم که از خودم کوچیکتره؛ فوری میرم کنارش و به مامی نشونش میدم و از مامی اجازه میگیرم که میشه با نی نی بازی کنم و مامی هم که حتما میگه:...
24 تير 1394

مهندس شدم...

دیروز با مامی جونم رفته بودم بیرون؛ وقتی برگشتیم، رفتم و از روی کابینت چراغ قوه رو که خیلی دوستش دارم، برداشتم و داشتم باهاش دوچرخه م رو وارسی میکردم که مامی جونم از اتاق اومد و دید که من چیکار میکنم؛ فوری چند تا عکس و فیلم از من شکار کرد الان هم من مامـــــــــــی رو دیدم واسه این مدل مهندسی من  مامی کلی فدام شد ...
22 تير 1394

اولین روز دوچرخه سواری مــــــن

... امروز با مامی جونم و بابایی جونم رفتیم خرید؛ رفتیم خرید یه دوچرخه ی خوشگل واسه من من که همین که مغازه ها رو دیدم که دوچرخه های خوشگل و رنگ و وارنگ دارن کلی ذوق کردم و همش میگفتم: بخرم... بخرم... اومدیم مغازه ی عمویی که چند رنگ خوشگل داشت؛ بابایی و مامی هم از من خواستن تا بین سه تا دوچرخه یکی رو انتخاب کنم یکیش صورتی بود یکی دیگه زرد بود اما این یکی فرمز بود و از همه مهمتر انگری بردز داشت منم فوری گفتم این یکی رو میخوام بابا جونم خب اومدیم خونه و منم فوری از مامی خواستم که بشینم و دوچرخه سواری کنم و کیف کنم مامی جونم اصلا باورش نمیشد؛ همش میگفت: ماشالله... ماشالله... و خدا رو شکر میکرد ...
19 تير 1394