غذا خوردن آتریسا جون به شیوه ی خودش
آتریسا جون و گرم شدن هوا
آتریسا جون و نشستن روی صندلی به تنهایی
اولین عروسک بازی آتریسا جون
آتریسا جون در 410 روزگی
سه روز تعطیل بود و بالاخره تموم شد آخه واسه ما اصلا روزهای خوبی نبود خیلی بد گذشت، همش توی یه چهاردیواری بودیم و مامی و بابایی هم خیلی ناراحت بودن فقط واسه خاطر من یه کوچولو می خندیدن و الکی جلوی من خودشون رو خوشحال نشون می دادن ولی من می دیدم که مامی چقدر ناراحته آخه ما خیلی تنهاییم و وقتی که چند روز تعطیل میشه سخت میگذره مامی من بعد از ازدواج با بابایی به این شهری که الان توش هستیم اومد و با بابایی جونم زندگی خوشگلش رو شروع کرد ولی مجبور شد که مامان جون و باباجون خودش رو تنها بذاره و به اینجا بیاد واسه همین وقتی چند روز تعطیل میشه و همه میرن خونه ی مامان و باباهاشون، مامی من هیچ جایی رو نداره که بره و خیلی ناراحت میشه، مخصوصا واسه من خیل...
نویسنده :
آتریسا جون
16:26
حرف ها و حرکات جدید آتریسا جون
امروز صبح واسه اولین بار وقتی داشتم با عمو آرمان جونم بای بای می کردم یهویی گفتم بااااااااااای باااااااااای، مامی هم کلی برام ذوق کرد و به عمو گفت شنیدی آتریسا جون چی گفت و عمو هم دوباره به من گفتش که بگو بای بای و من یه بار دیگه گفتم و کلی واسم ذوق کردن ظهری هم دومین کلمه ی جدیدم رو گفتم: چند روزی هست که وقتی میرم سمت تابم مامی واسم می خونه و میگه تاب تاب تاب بازی واسه همین منم امروز یاد گرفتم و وقتی مامی داشت می خوند منم واسه خودم شروع کردم به خوندن و گفتم تااااااب تااااااااب و همون جا بود که مامی بابایی رو صدا کرد و واسش گفت که دارم شعر می خونم و باز بابایی من رو لوس کرد سومین کلمه ای که امروز به زبون آوردم تقریبا 2 ساعت پیش بود ک...
نویسنده :
آتریسا جون
16:25




